چهارشنبه ۳۰ مهٔ ۲۰۱۲

از کی حرکت؟ از کجا برکت؟


یک صحنه‌ای معمولن در فیلم‌های پلیسی-جاسوسی هست که شبانه کشیک کسی را می‌کشند.  جایی کمین می‌کنند، همه در خود فرورفته و نفس حبس کرده منتظرند که سوژه از محل خود خارج شود و فلان. حالا درون‌ام همین مدلی شده. همه آن هزاران آدم‌هایی که همیشه در من زیسته‌اند، گوشه‌ای مخفی شده‌اند، نفس حبس کرده‌اند و منتظرند سوژه مربوطه از جایی سر به در بیاورد.
حالا سوژه مربوطه کجاست؟ بدبخت خسته و ترسیده گوشه کمد نشسته بلکه بیایند دستگیرش کنند ببرند. دیگر نمی‌کِشد متواری بودن را. 

چهارشنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۱۲


اوضاع آرام گزارش می‌شود
ابری از حوالی آسمان گذشت
 باران داشت یا نه؟
چه فرق می‌کند وقتی خورشید ایستا و زورگو
می‌تابد.
ابر را فرصت باریدن نیست. نه باران نه برف نه حتی مه.
کودکی به انگشت نشان‌اش داد
ابر، ابر، باید باران‌زا باشد نه مادر؟
دست‌اش را کشید و برد مادر.
جلوی پای‌ات را نگاه کن بچه جان. 

دوشنبه ۲۱ مهٔ ۲۰۱۲

ره آسمان درون است


1-     سال‌هاست که بیمار شرایط‌-ام و حالا که دارم تلاش می‌کنم خودم رو از وابستگی به شرایط بیرون بکشم، خواسته‌ها و نیازهام با غرغرهام  درهم پیچیده و ملغمه کلافه‌کننده‌ای ایجاد کرده‌.گاهی زورم به تفکیک نمی‌رسد و همان می‌شود که خسته‌تر از خسته‌ام و شیشه بشکسته‌ام که خانوم هایده میگن.

2-     جوجه پرنده‌ای سال‌ها در بین آدم‌ها بوده، بعد همه راه و رسم پرواز را به گوش شنیده. تئوری‌ فقط. بعد هی باید پرواز می‌کرده، ترسیده گفته بگذار کمی بزرگ‌تر بشوم، بعد. حالا پرنده بزرگی شده که لبِ بام ایستاده اما جرات پرواز ندارد. مشکل ترس از ارتفاع نیست. ترس سقوط است که بِپَرد اما نَپَرد.

3-     یک مکانیسم ویرانگری در وجودم فعال شده به‌طوری که میل غریبی به تخریب دارم. تخریبِ همه‌چی. از باورها و پای‌بندی‌ها گرفته تا خراب کردن روابطم با آدم‌های اطراف‌ام. حتی خیلی جاها ناخودآگاه می‌شود. یک جایی مچ خودم را می‌گیرم که ای داد بیداد این را هم زدم ترکوندم رفت که.

4-     چه خوبه که هشتصد سال پیش یکی هم‌چین تر و تمیز اومده تعریفم کرده، واقعن همین که شاملو میگه مرا تو بی سبب نیستی. قربان شما جناب مولانای عزیز:


"فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم          فریاد کزین حالت فریاد نمی‌دانم"





چهارشنبه ۱۶ مهٔ ۲۰۱۲

غربت



"اصطلاحی است که برای تعریف احساسی در انسان‌ها هنگام دوری از وطن یا خانه به‌کار می‌رود. غربت همان دل‌تنگی برای میهن یا خانه است و یا دل‌تنگی برای اشیایی که روزی به انسان تعلق داشتند ولی اکنون در دسترس او نیستند. لغت‌نامهٔ دهخدا غربت را دوری از وطن و خانمان معنی می‌کند.
احساس غربت در انسان زمانی رخ می‌دهد که به شهری دور سفر کرده و برای مدت طولانی از خانه، میهن و کاشانهٔ خود دور شده‌باشد. این احساس معمولاً هنگامی که محیط فرهنگی شهر با مقصد یا فرهنگ موطن شخص متفاوت باشد بسیار تشدید می‌شود. غربت در برخی مواقع با ترس و احساس درماندگی آمیخته می‌شود. از مثال‌هایی برای احساس غربت که تقریباً تمامی انسان‌ها تجربه کرده‌اند، روز اول مدرسه،‌مسافرت تفریحی گروهی بدون خانواده و یا ورود به یک محیط کاری برای اولین بار را می‌توان نام برد. هم‌چنین ورود به پادگان نیز برای سربازان این احساس را به‌وجود می‌آورد." **



این‌ها که هیچ کدام شامل حال‌ام نمی‌شود. باید تکه‌ای از روح‌ام را جایی جا گذاشته‌باشم که این حجم عظیم از غربت وجودم را فراگرفته و یک لحظه رهایم‌ نمی‌کند.


** به نقل از ویکیپدیا




شنبه ۵ مهٔ ۲۰۱۲

از یه جایی دیگه رد می‌کنی...


پروژهه رو قبل از عید انجام داده‌بودم. یعنی عدد و ارقام‌شو درآورده بودم فقط گزارش‌شو نزده بودم ُ تحویل رییس دادم‌اش. حالا صبح میگه همونُ، گزارش‌شو بده. زود، تند، سریع. همه فایل‌های روو سیستم‌ام رو ران کردم، همه درایوها رو گشتم، اما نبود. هیچی. انگار نه انگار. بی‌هدف مرورگرمو باز کردم و از این تب به اون تب. وسطش یادم اومد ای وای پروژه. برگشتم دوباره به زیر و روو کردن فایل‌هام. هیچی بازم. صبح داشتم می‌اومدم دو تا گربه وحشی عین اجل معلق پریدن جلوم. جدی ترسیدم، شایدم به‌خاطر این باشه که یادم نمیاد پروژه‌ام کجاست. فکر کردم کاش می‌شد می‌خوابیدم، سرمو ‌گذاشتم روو میز همین که چشمام گرم شد یکهو یادم اومد ای وای پروژه. بلند شدم  بازم هرچی فایل داشتم ران کردم. نبود. تلفن زنگ زد، رییس بود. خانم این عجله‌ایه‌ها. بله بله چشم. سرمو گذاشتم روو میز، خواب‌ام برد.

چهارشنبه ۲ مهٔ ۲۰۱۲

این روزها


کارم از صبح تا شب شده عکس دیدن. نه جایی میرم، نه با کسی حرف می‌زنم. فقط عکس و عکس و عکس. این‌قدر که یکهو به خودم میام می‌بینم دو ساعت شایدم سه ساعته یک بند و بی‌وفقه دارم عکس می‌بینم. یه جورایی میرم توو دنیاشون. بعضی‌ها در حدِ حظ بَصرن، بعضیا خیلی تکنیکی اما با بعضیای دیگه‌شون قشنگ قصه می‌بافم میرم توو خیال. بعضی عکس‌ها درست شکلِ خوشبختی‌ان. وقتی می‌بینم‌شون دل‌ام می‌خواد برم توو قابِ عکسه همون‌جا بمونم. همون‌قدر خوش‌رنگ همون‌قدر ثابت و همیشگی.
در واقع همه اینا رو از جادوی عکس می‌دونم. یه قاب می‌بندی و چیلیک! بعد انگار همه دنیا می‌ریزه توو همون یه قاب. همه گستردگی دنیا، همه کوچکی‌اش. همه خستگی‌ها و پریشونی‌هاش. همه خوشی‌ها و شادی‌هاش. قبل‌ترها این حسُ نسبت به فیلم‌ها داشتم این‌قدر که یه فیلم می‌دیدم بعد شاید روزها و حتی ماه‌ها از دنیاش بیرون نمی‌اومدم. اما حالا که جمود‌تر و گِره‌دارتر شدم  غوطه‌ور شدن توو دنیای ساخته‌شدهٔ دیگران برام سخت‌تر شده، لابلای عکس‌ها، دنیاها و قصه‌هایِ دلخواه خودم را می‌خونم. این‌قدر که گاهی دلم می‌خواد یه گوشه کله‌مو سوراخ کنم همه این داستانا بریزه بیرون، هارد خالی و دوباره از اول. 

چهارشنبه ۲۵ آوریل ۲۰۱۲

شنبه ۲۱ آوریل ۲۰۱۲

آشکارا نهان کنم تاچند...... دوست می‌دارم‌ات به بانگِ بلند*


نه ورق‌زنِ تقویم‌ام و نه دیروز (برعکس همیشه) زیاد در نت چرخیدم که بدانم چه خبر است و چه مناسبتی است. حالا امروز دیدم که بعله بعله دیروز روز بزرگ‌داشت سعدی بوده.
 از سعدی گفتن و نوشتن آب در هاون کوبیدن است . شاید حسی که به سعدی دارم این‌قدر عمیق و حقیقی باشد که بتوانم بگویم به او احساس دِین دارم. لحظه‌هایی از مرا پر کرده که گاه خودم هم باورم نمی‌شود چند خط و ربطی این چنین بتواند کشتیِ طوفان‌زده را ناخدا باشد.
اصلن همین سعدی گاه برایم سررشته بوده در خیلی دوستی‌ها. حرف مشترک‌ام با خیلی آدم‌ها.
اگر به اندازه ظرف کوچک و حقیر خودم معجون عشق را چشیده باشم بلادرنگ از ارکان اصلی آن سعدی بوده و زبان شیرین‌اش.
نه فقط روز اول اردیبهشت، که همه روزهای سال در گوشه قلب‌ام بزرگ‌داشت و آذین بستهٔ سعدی است.

*اصلاحیه:باز هم منُ اشتباهات تمام نشدنی‌ام! تیتر طبعن از سعدی نیست و از عراقی‌ئه. اینو بعد از دو روز دوست ناشناسی! تذکر دادن که ممنو‌نم از ایشون.

پنجشنبه ۱۹ آوریل ۲۰۱۲

فقط! همان هنگام که قفس با دری گشوده، لبِ بام باشد، پرنده بودن‌ات معلوم خواهد شد.

دوشنبه ۱۶ آوریل ۲۰۱۲

The Shawshank Redemption


صفحه 27 کتاب جلوش باز بود.دیگه خطـ‌های آخر بود. اما هرچی فکر می کرد چیزی از اون‌چه که خونده بود یادش نمی‌اومد. هی به مغزش فشار می‌آورد که چی بود، چیا گذشته توو این صفحه. آخه چرا یادش نمی‌اومد. اصرار احمقانه‌ای هم داشت که برنگرده و صفحه را از اول نخونه. پیش خودش می گفت: نمیشه که. نمیشه وقتی هنوز کلی صفحه دیگه مونده، این صفحه رو دوباره بخونم. ولی فایده‌ای نداشت. از یه جایی روند داستان را گم کرده‌بود. این‌قدر که حتی دیگه نمی‌تونست حدس بزنه بقیه داستان چی میشه. یا حتی چه کسانی توو این داستان بودند یا خواهند بود. مخصوصن که داستان‌اش خطی بود. جوری که همه چی این‌قدر عادیه که آدم فکر می‌کنه آرامشِ قبل از طوفان باشه. یا دائم منتظر باشه که بالاخره یه اتفاقی بیافته.
حالا دیگه چشماشو بسته‌بود. یه دست‌اش زیر چونه‌اش بود با دست دیگه‌اش روو میز ضرب گرفته‌بود. و به این فکر می‌کرد که اصلن بی‌خیال این کتابه بشه. شروع کنه بقیه‌شو خودش بنویسه. چیزی مثل فرار از القای نویسنده. از پایانی محتوم...

پنجشنبه ۱۲ آوریل ۲۰۱۲


گاهی هم نشونه حالِ خراب و پریشونی، یه آشپزخونهٔ بهم ریخته‌است. که از یه سرِ کابینت ظرف چیده‌شده تا اون سر. همون‌طورکه مواد دارن توو مخلوط‌کن بهم می‌پیچن، فکرها و تکرار دیالوگ‌ها هم توو سرِ آدم می‌پیچه. از این‌که مایه کوکو ریخته روو کابینت بغل‌ گاز ولی داری روی گازُ دستمال می‌کشی.
آب و تاب همون مدلِ همیشگی‌ئه، همون ترکیب ادویه‌های همیشه، خوشبو و دلخواه اما مزهٔ غم میده. طعم آشفتگی. کاش امروز هیشکی ناهار نخوره. کاش می‌شد غذاها رو می‌ریختم توو یه آب روان، شاید آب لااقل ببره این تلاطم آروم نشدنی رو...

چهارشنبه ۱۱ آوریل ۲۰۱۲

سه‌شنبه ۱۰ آوریل ۲۰۱۲


رمزآلود و مه‌آگین بودن را دوست دارم ولی خب خودم پیچیدگی خاصی توو زندگی‌ام نیست که بخوام رازگونه و اینا باشم، مگر وقتی که پای کنجکاوی آدم‌ها به میون بیاد.
مثلن وقتایی که زیادی ازم سوال می‌پرسن یا وقتایی که آدما بِروبِر نگاه‌شونو از آدم برنمی‌دارن تا بفهمن چکار داری می‌کنی. این‌جور وقتاست که مرض‌ام می‌گیره سربه‌سرشون بگذارم.حالتی بگیرم یا کاری کنم که بیشتر کنجکاو بشن، این‌قدر که کنجکاوی و فضولی‌شون از توی نگاه و حرکات سر و دست‌شون حتی، بپاشه بیرون. از این مدلا که وقتی از کنارشون میری جلسه بگیرن که یارو کی بود و چی‌کار داشت می‌کرد!بعد شروع کنن قضاوت.مسلمن من که نمی‌فهمم چیا میگن و چی فکر می‌کنن، اما همین‌قدر که ذهن‌شونُ منحرف و الکی مشغول کردم و یه چیزی را بی‌خود و پرت جلوه دادم یه حس خوشایندی تووم ایجاد میشه. گمونم همون لذت انتقامه که میگن! تازه حریف‌های خوب اونایی هستند که کوتاه نمیان و به یه نگاه قانع نیستن بلکه هی هم حرکت‌های مختلف می‌زنن که یا بیشتر بدونن یا بالاخره از یه راهی سر دربیارن چه خبره!
بهرحال اینم یه جور بیماریه هرچند که نه صدمه خاصی داره و نه آزار چندانی!

پ.ن: اول اینو نوشتم بعد کلی فکر کردم که این یه حرکت سادیستی‌ئه یا چی. یه ور ذهن‌ام می‌گفت بله، خیلی هم کِرمالو تازه. و یه وَر دیگه هم می‌گفت این یه واکنش دفاعی-تنبیهی‌ئه نسبت به فضولی دیگران. حالا این‌که کدوم‌اش درست‌تره یا هردوتاش نمی‌دونم والا..

دوشنبه ۹ آوریل ۲۰۱۲


شایدم یه ماشین بخرم، برم راننده سرویس بچه‌های دبستانی بشم. توو راه براشون موزیک بذارم. همه مدلی‌. سربه‌سرشون بذارم، براشون از خیال‌بافی‌هام بگم و خیال‌بافی‌هاشونو گوش کنم. تولدشونو یادداشت کنم و هر روزش یه دور گردش اضافی هم بریم. بقیه روز را هم مال خودم باشم. ول، بی‌قید. بی اجبار. خسته‌ام از این نظم جبری کارمندی. از این آدم‌های مکانیکی و تکراری.
 خیلی خسته‌ام...

یکشنبه ۸ آوریل ۲۰۱۲

La vie en Rose


وقتی‌که فیلم تموم میشه و دکمه استاپ را می‌زنم یک سکوت خاصی توو سرم ایجاد میشه. یک توقف چند ثانیه‌ای. هرقدر لذت بیشتری برده باشم این سکوت طولانی‌تر و لذت‌بخش‌تر میشه. خیلی وقت بود این سکوت ملس و دل‌چسب را نچشیده‌بودم. اونم به این کِشداری.
آخ که چه چسبید این ملغمه عشق و ایمان. چه‌قدر خوب بود این فنایی در عشق. یه فنا شدن واقعی.
چه همه قشنگ می‌تونستم علاقه‌ام به زبان فرانسه را جابه‌جا میون قرقره‌های تحریرمانند مزه‌مزه کنم. و نهایتن چه‌قدر رئال تصویر و صدا خلق شده‌بود.
خوش‌حال‌ام همه بدو بدوهام برای گرفتن و دیدن‌اش الکی نبود.

پ.ن: (+) و (+) صدای خود ادیت پیاف‌ئه. گوش بدید و خودتون قضاوت کنید.

شنبه ۷ آوریل ۲۰۱۲

لبخند ژوکوند


یه بارم هوس شعر داشتم، رفتم شهر کتاب سراغ قفسه‌ٔ شعرها. هی بذار و وردار می‌کردم بلکه یه چیز به دل‌ام بشینه که یهو یه آقای قدبلندِ پالتوپوش با چشمایی سرخ و ملغمه‌ای از بوی عطر و سیگار کنارم ظاهر شد. پرسید دنبال شعرِ خوب می‌گردید؟ هنوز نه تایید کرده بودم و نه تکذیب، یه کتاب کشید بیرون و گفت شعرای اینو خوندید؟  اسم شاعر رو درست حسابی ندیده‌بودم که تندی بازش کرد و گفت اجازه بدید بخونم براتون. شروع کرد از این مدلای کشدار و شب‌شعری به خوندن. آخرشم گفت خوب بود نه؟!
منم یه لبخند زدم. چنان لبخندی که آقای قدبلندِ پالتوپوش کتابُ گذاشت توو قفسه و گفت ببخشید مزاحم اوقات‌تون شدم و بعدشم غیب شد.

سه‌شنبه ۳ آوریل ۲۰۱۲

گه



تندتند دارم توجیه می‌کنم واسه خودم که عزیزه، این‌قدر عزیزه که رووم نمیشه بهش بگم بیا ولی نمون. این‌قدر خودمو به در و دیوار کوبیدم و توو هر حرف‌اش یه ان قُلتی آوردم که گفت شاید برگرده و نمونه. بعد نفس راحت کشیدم، آروم شدم از این‌که احتمالن نَمونه. پَست‌فطرتی محض! حال‌ام از خودم و کثافت‌کاری‌ای که کردم بهم می خوره، بس که سرم تا ته توی خودمه. که تحمل طولانی هیچ‌کسُ ندارم. که باز مرض فاصله‌ام عود کرده. اصلن دوست دارم دور وایسم فقط به همه لبخند بزنم و دست تکون بدم، ولی هیشکی نیاد جلو سلام و علیک کنه. همه هم همون دور دست تکون بدن. وقتی با عزیزترین آدم این‌کارو کردم...
شت شت شت! لجنی که منم.

مروری کوتاه کافی است تا دوباره به‌خاطر بیاوری، راستی! چی شد این‌جوری شد؟!

(+)

سه‌شنبه ۲۷ مارس ۲۰۱۲


از لذت‌های بزرگ و عمیق‌ام سوپرایز کردن و البته سوپرایز شدن‌ئه. از اون‌جایی که معمولن نمیشه (بخونید نباید!) منتظر کسی بود که سورپرایزت کنه، خودم دست به کار میشم. یه چیزهایی این‌ور و اون‌ور برای خودم می‌کارم تا یه روزی یه جایی پیداشون کنم و کیفور بشم. بعد گاهن امر چنان مشتبه میشه که رسمن یادم میره خودم اینا رو جفت و جور کردم برای خودم! حالا این سوپرایزها رو از پول توو جیب لباس بگیر ( همچین بی‌پولی طور) تا یه موزیک. دقیقن مثل همین اتفاقی که این روزا افتاد. وقتی حس تلخ و ترسناک غربت داشت دیوانه‌ام می‌کرد، درست لحظه‌ای که این‌قدر ترسیده و پریشون بودم که کم مونده بود یکی را توو خیابون صدا کنم بگم خانم/آقا میشه یه لحظه منُ بغل کنید؛ این خود به خود پلی شد و نجات‌ام داد. بعد هی فکر می‌کردم خدایا من اینو از کجا آوردم؟ از کی گرفتم؟ اصلن کیه این؟ توو کدوم فولدرم بوده؟! همه‌اش هم بی‌جواب.
یعنی چی بالاتر و آرام‌کننده‌تر از این می‌تونه باشه که حس‌ات موسیقی بشه و توو گوش‌ات زمزمه بشه.
این جوری که میشه (متاسفانه؟) به خودم و خل و چل بازیام امیدوار میشم که اگه آدما را از اطراف‌ام پراکنده می‌کنه لااقل هنوز می‌تونه خودمو جمع و جور کنه.

:)

اسم دخترشو گذاشته "جانان". حالا می‌تونه براش بخونه: چون تو "جانان" منی، جان بی‌تو خرم کی شود؟