‏نمایش پست‌ها با برچسب دل چسب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دل چسب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ بهمن ۱۱, چهارشنبه


روزهای خوب زندگی‌ام به یک حد قابل قبولی رسیده که حتی نمی‌توانم چیزی ازشان بگویم یا بنویسم. در واقع می‌ترسم. حال خوش‌ام مثل عطر است که می‌ترسم اگر چیزی بگویم بِپَرد.
بعد از سال‌ها دارم به یک رضایت نسبی از زندگی می‌رسم. اوضاع تغییر خاصی که نکرده گویا من دارم با مفهوم "پذیرش" آشنا می‌شوم و تاثیرات‌اش را می‌بینم.

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

از شورها


عکاسی رو همیشه دوست داشتم و البته مثل سایر علایق‌ام هیچ وقت به صورت حرفه‌ای دنبال‌اش نکردم. از این‌که علایق‌ام تبدیل به درس و مشق شود گریزان‌ام و همواره سویه‌ی تجربه‌گرای‌ام بر یادگیری علمی غالب است. 
القصه؛ بچه که بودم یک دوربین کنون AV-1 داشتیم که چشم و چراغ بابام بود. آرزوی‌ام این بود که اجازه داشته‌باشم با دوربین عکس بگیرم و البته که عکس خوبی هم از آب دربیایَد. اما بابا معمولن اجازه نمی‌داد می‌گفت دوربین که بازیچه نیست. بلد نیستی خراب می‌شود و از این حرف‌ها. دوربین‌مان که خراب شد، حسرت عکس گرفتن با آن هم به دل‌ام ماند. بعد هم که عصر دیجیتال شد و من خیلی بزرگ شدم و خودم برای خودم دوربینی خریدم. طبیعی است که دیگر از سوراخ بینی اطرافیان تا ابرهای آسمان چیزی نمانده بود که سوژه عکس‌هایم نشده باشد. اما هرچه عکس می‌گرفتم حال‌ام خوب نمی‌شد. یا بهتر بگویم آن حسرت کهنه رفع نمی‌شد. بی‌هوا و تند و دنبال هم عکس گرفتن برای آدم بی‌دقت و سربه‌هوایی چون من چاره درد نبود.  تا این‌که دست قضا و لطف دوست دوربین آنالوگ دیگری سر راه‌ام قرار داد. این‌بار کنون AE-1 . شکل و شمایل‌اش درست مثل همان دوربین قدیمی‌مان بود. حس‌ام از دیدن‌اش قابل توصیف نبود. ترس و شوق هم‌زمان در وجودم غلیان کرده‌بود. تا دو روز حتی جرات نمی‌کردم دوربین را از غلاف‌اش بیرون بیاورم. با هزار ذوق و شوق فیلم‌ انداختم و عکس گرفتم. این‌قدر هیجان و اضطراب داشتم که نتوانستم تا آخر حلقه صبر کنم و زودتر دادم برای ظهور. از 21 عکس فقط 10 تا ظاهر شد که دوتاش هم عملن غیر قابل استفاده بود. از غم و بغض داشتم می‌مُردم. به هر دری می‌زدم که ایراد کارم را پیدا کنم. از سرچ مقاله و کتاب گرفته تا سوال پرسیدن از آدم‌های حرفه‌ای‌تر. چند هفته‌ای با خودم کلنجار رفتم تا دوباره دوربین را دست بگیرم. سعی کردم هر چه خواندم پیاده کنم. برای هرعکس تمام توان‌ام را در دقت کردن به‌کار می‌گرفتم و اگر بگویم هر بار دست‌ام موقع فشردن دکمه می‌لرزید اغراق نکردم.
دیشب رفتم 14 تا از حلقه جدید را ظاهر کردم. 13 تا عکس درآمده که البته خوب و کامل نیست اما قابل قبول است. مدت‌ها بود این‌جور شادی ناب و عمیق را تجربه نکرده‌بودم. یک جور ذوق کودکانه. احساس می‌کنم چیزی از اعماق وجودم کَنده‌شده و رهاترم. حالا شوق دقت و کادر بستن در وجودم شعله می‌کشد. یک جور انگیزه گرم و کِشنده‌ای برای زندگی. حال‌ام خیلی خوب است.

۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه


 از بین فیلم‌ها یکی را بیرون کشید و گفت بیا این را حتمن ببین. عکسِ روی پکیج خبر از سینمای چشم بادامی‌ها می‌داد. گفتم دوست‌شان ندارم. نمی‌خواهم. تاکید کرد که حالا این را ببین.
به پیشنهادهای فیلم‌اش اعتماد داشتم قبول کردم. بعد که فیلم را دیدم از همان ایده ابتدایی‌اش چنان جذب‌اش شدم که یک نفس تا آخرش از جای‌ام تکان هم نخوردم. دفعه بعد پک فیلم‌های کی‌دوک را گرفتم و دانه به دانه همه‌شان را تماشا کردم.
فیلم‌هایش در عین استقلال، المان‌های مشترک زیادی دارند. عشق، جنون،نفرت و خشونت را به وضوح در همه فیلم‌هایش می‌توان دید. به‌طور کلی جنسی از خشونت را به نمایش می‌گذارد که نه به فانتزی و گل‌درشتیِ تارنتینو است نه به وضوح و زجردهندگیِ هانکه. و نه حتی مشابه خشونت‌های فیلم‌های آسیایی.
 نکته دیگری که فیلم‌هایش را (حداقل برای من) به شدت جذاب کرد، عدم دیالوگ محوری بود. شاید سر جمع دیالوگ فیلم‌هایش دو یا سه صفحه A4 هم نشود. سکوت دل‌پذیر و مرموزطوری در آنها حاکم است. هنرپیشه‌ها حس و داستان را با نگاه‌شان به تو منتقل می‌کنند. با عضلات صورت و بدن‌شان. با حرکات‌شان. فیلم دیدنی است نه گوش دادنی. هیچ ری‌اکشنی را نباید از دست بدهی. همه‌شان بهم ربط دارد. سادگی و بی‌تکلفی در همه صحنه‌ها به چشم می‌خورد. و موسیقی. موسیقی تقریبن از مهم‌ترین و کلیدی‌ترین بخش‌های فیلم‌سازی کی‌دوک است. موسیقیِ کاملن شرقی. ربط نت‌های موسیقی و المان‌های تصویری حقیقتن مسحورکننده است که خبر از هوش و ظرافت سازنده آن می‌دهد.
از سینمای پر خشونت و بزن بهادر آسیای شرقی با دستورات اخلاقیِ چشم‌کور کُن، کی‌دوک و کارهایش استثنای قابل قبول و چشم‌گیری است. فیلم‌هایش، به خصوص3-Iron ، Address Unknown و Breath را از دست ندهید.

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه


فروغ معتقد بود "تنها صداست که می‌ماند". من اما قبول ندارم. صدا و تصویر فراموش می‌شوند و از بین می‌روند. نامه‌ها٬ نوشته‌ها٬ عکس‌ها٬ حرف‌ها٬ چت و ایمیل‌ها و... همه و همه قابل دور ریختن و فراموش شدن هستند. به نظرم تنها "بو" است که می‌ماند. امکان ندارد بویی خاطره شده باشد و دوباره شنیدنش تداعی کننده همان خاطره نباشد. بوها غیرقابل فراموش شدن هستند. حتی اگر در لحظه هم به یاد نیاوری٬ عطر چنان درگیرت می‌کند که حافظه را وادار به یادآوری می‌کند. شخصن هنوز نتوانستم رقیبی برای این قدرت ماندگاری بو بیابم. و همین نیروی جادویی‌‌اش است که مرا همیشه و همیشه در دنیای خود درگیر و ماندگار کرده است.

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

ما تماشاکنان بستانیم


فکر کنم شغل ایده‌آل‌ام را پیدا کردم. "تماشاگر". بله می‌خواهم تماشا کردن را رسمن به عنوان یک شغل اعلام کنم. دیدم با این روحیه تنوع‌طلب و پرّان که همه چی زود به زود دل‌‌زده و خسته‌ام می‌کند و هیچ چیز راضی‌ام نمی‌کند چه‌طور ساعت‌ها از تماشا کردن خسته نمی‌شوم؟ مچ خودم را دوباره وقتی گرفتم که دیدم دو ساعت تمام روی تخت ولو شدم و دارم نقاشی کردن خواهرکم را تماشا می‌کنم. مسحور حرکت دست‌ها و ترکیب رنگ‌های‌اش شده بودم. این که کار می‌کرد و بی این‌که نگاه و وجودم مزاحمتی برای‌اش ایجاد کند از ریزه‌کاری‌های کارش برای‌ام حرف می‌زد. این در حالی است که نه علاقه‌ٔ خاصی به نقاشی دارم و نه حتی از آن سر در می‌آورم!
یا لذت عمیقی که از تماشای آرایش کردن دیگران می‌برم. حالت‌ها و نحوه انتخاب و اِعمال لوازم آرایش روی صورت جذابیت غریبی برای‌ام دارد. یا تماشای آشپزی کردن دیگران. حتی وقتی یک خوراکی ساده می‌پزند. یا حتی تماشای زندگی روزانه یک آدم دیگر.
فقط اگر بتوانم مخاطب‌های دست و دل‌باز و نیازمند تماشاچی را پیدا کنم که عواید مالی نیز برای‌ام داشته باشد، از همه کارهای کسالت‌بار و مهوع روزمره‌ام استعفا خواهم کرد و رسمن به شغل محبوب‌ام خواهم پرداخت.

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه


حقیقتن از بزرگ‌ترین لذت‌های زندگی‌ موسیقی گوش کردنه. اونم در انواع و اقسام سبک‌ها و در هر حس و حالی. بعد گاهی یه جایی، یه نقطه‌ای در آدم وجود داره گنگ. یعنی معلوم نیست توو دشتی، روو قله‌ای ، ته دره‌ای یا لبِ پرتگاه. جایی که تکلیف و بلاتکلیفی هم‌زمان وجود داره. ازین حس‌های ملغمه‌ای و هجومی.(حالا نمی‌دونم چه‌قدر می‌تونه این حرف‌ها ملموس باشه یا چه‌قدر برای بقیه تجربه شده است.) معمولن به این‌جاها که می‌رسه تنها کمکِ آدم موسیقیه. یعنی فقط موسیقیِ که می‌تونه یواشی دست‌ات رو بگیره بگذروندت ازین فضا.
این لحظه‌ها برای من لحظه‌های موسیقی کلاسیکه. صد البته غیر ایرانی. که درست شکلِ بال می‌مونه. نرم، سبک و بَرَنده. می‌بردت از جایی که هستی به جایی یقینن بهتر.جوری که سبک بشی و آروم. حتی نقشی که شاید یه مخدر بتونه داشته باشه رو برات ایفا می‌کنه. خیلی خوب خیلی روح‌نواز.
حالا غرض این‌که یه جایی پیدا کردم (اینجا) آن‌لاین میشه موسیقی کلاسیک گوش داد و هم دانلود کرد! با یه آرشیو قابل قبول، هم از آهنگ‌سازها هم از نوازنده‌های مختلف.
برید گوش بدید لذت ببرید. حالا توو هر حالی که هستید.

پ.ن: پیشنهادِ اکازیون‌ام هم براتون ایزاک پرلمان‌ئه. این مردِ هنرمند، توان‌مند و دوست‌داشتنی.

۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

مورد عجیب اخوان ثالث


هیچ وقت اهل بیوگرافی و ریزِ جزییاتِ زندگی آدم‌ها نبودم. البته و بیشتر منظورم با آدم‌های معروف و هنرمند و ایناست. به حدی که مثلن تا همین دو سه سالِ پیش نمی‌دونستم استاد شجریان اصالتن مشهدیه. به همین طریق هیچ وقت هم دنبال کتاب‌های بیوگرافی‌طور(!) نبودم یا اگرم دست می‌گرفتم‌شون چند صفحه‌ای بیشتر جلو نمی‌رفتم و می‌انداختم یه گوشه.
این‌جوری بود که وقتی  اسم این کتابه رو شنیدم اول‌اش هیچ تمایل خاصی به خوندن‌اش نداشتم. ولی خب از یه طرف وسوسه قلم استاد شفیعی کدکنی رهام نمی‌کرد٬ از طرف دیگه هم اخوان ثالث از علامت‌ سوال‌های ذهن‌ام بود. همیشه گزینشی ازش خونده بودم و یه حس خیلی خیلی دوگانه نسبت بهش داشتم. دوست داشتم بیشتر ازش بخونم و بدونم اما فرصت نمی‌شد.
همینا بالاخره بهونه‌ای شد که کتابُ شروع‌اش کنم. و حالا هنوز  حتی کتاب رو تموم نکرده باید اینا رو می‌گفتم. در واقع نمی‌خوام یا دل‌ام نمیاد تموم‌اش کنم. یه جذبه عجیبی  توو خط به خط این کتاب موج می‌زنه. بلاشک اول جادوی قلم استاد ست و بعد هم شخصیت ناشناخته و جالب اخوان. کتاب درست مثل یه شراب کهنه چند صد ساله است. که آدم دل‌اش نمیاد یهو همه‌شو سر بکشه. چیکه چیکه می‌خوره که آروم سرش گرم بشه تا مست بشه. عشق می‌کنی از همه خاطرات. از جمع آدم‌ها. از اکیپ کوهنوردی‌ای که تووش اخوان و شفیعی کدکنی و نجف دریابندری و عباس زریاب خویی بوده. از سفری که اخوان و شفیعی رفتن و موقع مشاعره فی‌البداهه شعر گفتن. از  حقیقت و خلوص دوستی‌ها. از وجه‌های غریب روح آدم‌ها. از کارها و استعدادها و غیره و غیره.
باور کنید بخونید عاشق‌اش می‌شید. عاشق جز به جز کتاب و آدم‌هاش.
از دست ندید کتاب حالات و مقامات م.امید. به قلم شیوا و دل‌نشین استاد شفیعی کدکنی.


۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

آشکارا نهان کنم تاچند...... دوست می‌دارم‌ات به بانگِ بلند*


نه ورق‌زنِ تقویم‌ام و نه دیروز (برعکس همیشه) زیاد در نت چرخیدم که بدانم چه خبر است و چه مناسبتی است. حالا امروز دیدم که بعله بعله دیروز روز بزرگ‌داشت سعدی بوده.
 از سعدی گفتن و نوشتن آب در هاون کوبیدن است . شاید حسی که به سعدی دارم این‌قدر عمیق و حقیقی باشد که بتوانم بگویم به او احساس دِین دارم. لحظه‌هایی از مرا پر کرده که گاه خودم هم باورم نمی‌شود چند خط و ربطی این چنین بتواند کشتیِ طوفان‌زده را ناخدا باشد.
اصلن همین سعدی گاه برایم سررشته بوده در خیلی دوستی‌ها. حرف مشترک‌ام با خیلی آدم‌ها.
اگر به اندازه ظرف کوچک و حقیر خودم معجون عشق را چشیده باشم بلادرنگ از ارکان اصلی آن سعدی بوده و زبان شیرین‌اش.
نه فقط روز اول اردیبهشت، که همه روزهای سال در گوشه قلب‌ام بزرگ‌داشت و آذین بستهٔ سعدی است.

*اصلاحیه:باز هم منُ اشتباهات تمام نشدنی‌ام! تیتر طبعن از سعدی نیست و از عراقی‌ئه. اینو بعد از دو روز دوست ناشناسی! تذکر دادن که ممنو‌نم از ایشون.

۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

La vie en Rose


وقتی‌که فیلم تموم میشه و دکمه استاپ را می‌زنم یک سکوت خاصی توو سرم ایجاد میشه. یک توقف چند ثانیه‌ای. هرقدر لذت بیشتری برده باشم این سکوت طولانی‌تر و لذت‌بخش‌تر میشه. خیلی وقت بود این سکوت ملس و دل‌چسب را نچشیده‌بودم. اونم به این کِشداری.
آخ که چه چسبید این ملغمه عشق و ایمان. چه‌قدر خوب بود این فنایی در عشق. یه فنا شدن واقعی.
چه همه قشنگ می‌تونستم علاقه‌ام به زبان فرانسه را جابه‌جا میون قرقره‌های تحریرمانند مزه‌مزه کنم. و نهایتن چه‌قدر رئال تصویر و صدا خلق شده‌بود.
خوش‌حال‌ام همه بدو بدوهام برای گرفتن و دیدن‌اش الکی نبود.

پ.ن: (+) و (+) صدای خود ادیت پیاف‌ئه. گوش بدید و خودتون قضاوت کنید.

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه


خب من واقعن عاشق واژه‌هام. عمیقن با واژه‌ها، معانی‌شون، کاربردهاشون، تونالیته‌ای که دارن، حتی با نوع نگارش‌شون به وجد میام. بارها شده که واژه‌ای به‌خودیِ خود گریه‌ام انداخته یا گاهی ذکروار در ذهن‌ام مکرر شده. بی‌هیچ علتی حتی، بی‌التفات به خاستگاه‌اش.
در همین راستا یکی از لذت‌بخش‌ترین لحظات بودن با آدم‌های مختلف، گوش کردن بهشان است. به کاربرد واژگان‌شون. به ترکیب‌های گاهن منحصری که هرکس دارد. که بعضی‌هاشون این‌قدر آهنگین و خوش‌ترکیب‌اند که به جان‌ام می‌نشیند.

۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

:)

اصلن همین‌که صفحه باز کنی و اولین خبری که ببینی تندیس گلدن گلوب در دستای اصغر فرهادی باشه، بسه که خنده  تا آخر روز روو لب بمونه.
بعد از مدت‌ها، خبری به این خوشی به جون‌مون نشست.
دست مریزاد آقا دست مریزاد.

۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه


خدایا چه‌قدر این عبدالرضا کاهانی را دوست دارم. هی هرچه بیشتر ازش می‌خوانم بیشتر جذب‌اش می‌شوم. این‌قدر که، منی را که اهل دوبار دیدن فیلم نیستم دوباره پای همه فیلم‌هایش نشاند.
اول فکر کردم به‌خاطر علاقه شدیدم به سبک ابسورده که سمت‌اش کشیده شدم، اما هرچه بیشتر پی‌گیرش می‌شوم المان‌های بیشتر و جذاب‌تری در شخصیت‌اش می‌یابم که شیفته‌اش بشوم.
مصاحبه‌اش در مجله تجربه خواندنی است. از دست‌اش ندهید.




بعدن نوشت: خب این "اسب..." را دفعه اول دیدم خیلی‌ جاهاش را نفهمیدم! یعنی اصلن یه فاز دیگه رفتم.غر زدم بهش! دیدن دوباره‌اش حسابی دل‌چسب بود. جدن فیلم خیلی خوبی بود و من نگرفته بودم‌اش!

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

تصویر یک رویا


-          آدم رویایی و خیال‌بافی مثل من همیشه خدا چشم‌چشم می‌گردونه تا تحقق و یا تجلی‌‌ای از خیال‌ها و رویاهاش را در واقعیت پیدا کنه. گاهی که چه عرض کنم، اغلب هم نمیشه و خیال در عالم خیال باقی می‌مونه. بی تصویر ملموس.گاهی میون عکس‌ها دنبال تصویر رویاهام می‌گردم، باز این بیشتر جواب میده و بهتر پیدا میشه. بهرحال عطش تصویرسازی از رویا همیشه در من زبانه کشیده.

-          آدم خواب درست و حسابی دیدن و تکیه بر عالم خواب نیستم. بس که همیشه خواب‌هام شناور و محون. بی جزییات، فارغ از زمان و مکان.
          اما امروز صبح صبح!
هرگز این چنین خواب به جزییات ندیده بودم. جزییاتی در حد پرداختن کرایه تاکسی و باقی پول گرفتن درست از جیب سمت چپم که همیشه جای باقی پول‌هاست.
تصویر روشن و واضحی دیدم از یک مدل نگاهی که همیشه سرگردان‌اش هستم. نگاهی شوخ و براق و مهربان. و این‌قدر تیز و عمیق که چند ثانیه بیشتر تاب‌اش را نمی‌آوری. اصلن دنبال همین نوع نگاه در آدم‌هام که همیشه جذب چشم‌ها می‌شوم.
حس خیلی خوبی است که برای یک خیال تصویر ملموس داشته‌باشی، شبیه یک جور رخوت و سبکی .

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

دلبرک‌ام


اخلاق عجیبی دارم که باید تمام وسایلی که دوست دارم را اطراف‌ام بچینم بدون این‌که حتی بخواهم استفاده‌شان کنم.
همین می‌شود که معمولن هر گوشه‌ای از اتاق یا خانه که باشم حضورم ملموس می‌شود.
وقتی خانه ام و در اتاق کتاب و لپ‌تاپ و ساز و تیونرم را می‌آورم ولو می‌کنم روی تخت. سی‌دی‌هایم هم روی کمد بغل تخت تلنبار شده. همیشه که حس تمرین و نواختن نیست خب! اما می آورم‌شان دوروبرم. یک جور امنیت و آرامش می‌گیرم از این شلوغی و تجمع خواستنی‌ها. درست عین دیوانه‌ها و فیلم‌وار. اصل عیش هم با سازم است. پدرسوخته  خیلی شیرین‌ است. هربار نگاه‌اش می‌کنم که بگویم حتی چه رنگی است هیچ رنگی همتای‌اش پیدا نمی‌کنم. بدجور وابسته‌اش شده‌ام. اگر یک روز نبینم‌اش دل‌ام پر می کشد برایش. وه که چه‌قدر هم مظلوم است. استادم هم شیفته‌اش شده.هربار دست که می‌گیردش باحالت خاصی می‌گوید، شانس آوردی‌ها خیلی خوش‌صدا ست. و دل‌ام غنج می‌رود. دوست‌اش دارم. خیلی متین و افتاده‌حال است. همین‌که با من صبوری می‌کند و همیشه خوش‌کوک است اوج نجابت‌اش است.حالا که وارد اتاق شدم ‌دیدم چه نجیب و ساکت ایستاده و درست مثل خودم دارد از خیمه‌ی آفتاب روی تخت لذت می‌برد. یک آن عاشق حالت‌اش شدم. خیلی انسان‌وار بود. همین شد که بلادرنگ عکس‌اش را گرفتم.


۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه


گاهی حجم فکرهای آدم این‌قدر زیاد می شود که موضوعات همه در هم می‌پیچند و بعضن گم می‌شوند. در این مواقع حتی اولویت‌های فکر و خواسته‌ها هم از بین می‌روند و خلاصه همه چی در هم و برهم می‌شود. تو می‌مانی و یک کوه عظیمی از فکرهای مختلف.
به این‌جا که می‌رسم برای رهایی از این وضعیت با خودم مصاحبه می کنم.
 شروع می‌کنم خیلی جدی از خودم پرسش‌های مختلف می‌پرسم و خیلی هم جدی و منظم به پرسش‌ها فکر می‌کنم و پاسخ می‌دهم. انگار که گزارش‌گری مقابل‌ام نشسته‌باشد و قرار هم باشد این مصاحبه چاپ بشود.
برای جواب دادن لابه‌لای ذهن‌‌ام می گردم، دانه‌دانه خواسته‌ها و آرزوها و تفکر و دغدغه‌هام  را بیرون می‌کِشم و به آنها نظم و واژه می‌دهم. معتقدم در مصاحبه (اگر قصد خودنمایی نباشد) آدم خوب می تواند دغدغه‌های ذهن‌اش را بیرون بکشد، گردگیری کند و بهشان جهت بدهد. بعد برای خودت بیان‌شان که می‌کنی انگار بهتر می‌بینی‌، بهتر می‌شناسی.
وقتی مصاحبه کاهانی در مجله فیلم را می‌خواندم دقیقن احساس کردم چه‌قدر او هم دارد همین‌کار را می‌کند. چه‌قدر از جواب پرسش شروع می‌کرد و آخرش دغدغه‌ی ذهنی‌اش را می‌ریخت بیرون.حالا در اشل و سبک خودش.
یکی از بهترین مصاحبه‌هایی بود که خواندم. چه‌قدر مدل ذهنیت‌اش خوب بود. حقیقتن خودش را خیلی خیلی بیشتر از فیلم‌اش دوست داشتم.

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه


از سری پدیده‌های کله سحری،
آقا برف می‌اومد چه برفی. کریسمس‌وار. این دفعه کلی جیغ و ویغ و بپربپر کردم توو کوچه.

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه


این کله سحر بیدار شدن‌ها و خروس نخوانده حتی، از خانه بیرون زدن‌ها هزار سختی داشته‌باشد یک حُسن دارد و این‌که حالت‌های بی‌نظیری از آسمان و هوا را تجربه کرده‌ام. درست مثل امروز.
 در را که وا کردم به‌خیال‌ام هنوز خواب‌آلودم و چشم‌هایم تار می‌بیند. اما نه، مه بود. مه غلیظ که تا نیمه‌های تیرهای برق را گرفته‌بود. حتی سر کوچه هم خوب پیدا نبود. واقعن دل‌ام می‌خواست از ذوق جیغ بکشم.
مه را خیلی خیلی دوست دارم. حالت وهم و ناپیدایی‌اش برایم یک‌جور حس سُکرآور دارد.
همین جور که شلنگ‌تخته‌انداز در خیابان راه می‌رفتم، شعاع‌شعاع شدن نور ماشین‌ها در مه را با لذت تماشا می‌کردم و با بخار نفس‌ام ابر درست می‌کردم. تفریح‌اش این ‌جا بود که میشد به‌خاطر رطوبت هوا بخار تنفس‌ام  را شکل‌های مختلف بدهم. این‌قدر این‌کار را تکرار کردم که نفس‌ام بند آمده‌بود. نفس‌نفس زنان که سوار تاکسی شدم، راننده فکر کرد دیرم شده و دویدم، تندتر حرکت کرد. 
صبح‌ زود پر از زندگی‌ است.

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

گل‌ها، همه، آوای جهان‌اند


گیاهان را دوست دارم. از سبزی‌های کوچولو گرفته تا درخت.اما گل‌ها را یه جور دیگه دوست دارم. خیلی زیاد. از دیدن، بوییدن و لمس‌شون بی‌نهایت لذت می‌برم. مخصوصن از هدیه‌ دان و گرفتن‌شون. شاید به جرات بتونم بگم تنها چیزی که همیشه در هر حالی و از هر کسی هدیه بگیرم از ذوق دل‌ام غنج میره گل‌ئه. همین‌طور هم برای همه کسانی که دوست‌شون دارم حتمن گل می‌خرم.
بعد هیچ‌وقت هم نتونستم انتخاب کنم که چه گلی را بیشتر دوست دارم. همه‌شون من را به وجد میارن. هر کدوم یه جور. وقتی میرم گل‌فروشی تا جایی که بتونم معطل می‌کنم و لابه‌لای گل‌ها می‌چرخم. گل‌فروشا بعد از کتاب‌فروشا تنها کسانی‌اند که همیشه برای هم‌کلامی باهاشون پیش‌قدم میشم. هر اطلاعاتی که بتونم ازشون می‌گیرم. از اسم گل‌های ناآشنا گرفته تا نحوه نگهداری‌شون.
البته آرزوی گل‌فروش بودن ندارم. چون مطمئنن دل‌ام نخواهد اومد بعضی گل‌ها را بفروشم. یعنی هیچ‌وقت دلم نمی‌خواهد علایق‌ام طرف و مفعول معامله خرید و فروش باشند.
یکی از عمیق‌ترین و اصلی‌ترین آرزوها و رویاهام هم اینه که روزی خونه‌ای داشته‌باشم که بتونم تووش یه گل‌خونه کوچیک درست کنم و گل‌وگیاه پرورش بدهم.
این‌قدر که می‌تونم همه تنهایی‌هام را با گل و گیاه پر کنم.

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه


ازلذت‌بخش‌ترین حس‌ها، لرزیدن‌های صبح‌گاهی است.
آن زمانی که لمیده از تاکسی گرم بیرون می آیم و باد سرد در تمام بدنم می‌پیچد و بند‌بندم می‌لرزد.
همین حالتی که باید نفس عمیق بکشم، دست‌های قرمز و سفیدم را در جیب پالتو یا کاپشن‌ام فشار بدم و گام‌های کوتاه و سریع بردارم.
از غرغرو‌های عالم‌ام ولی نه با سرما. هرگز به سرما غر نزده‌ام حتی وقتی که بازویی هم نیست که به‌دورش حلقه شوم و خودم را بهش فشار بدهم که مثلن گرم‌تر شوم...


۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه