‏نمایش پست‌ها با برچسب نوا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ مهر ۲۰, یکشنبه

دو چشمم را دریا درافشان، گوهرزا تو کردی، تو کردی

 شاید یکی از بی‌پایه‌ترین و انتزاعی‌ترین مفاهیمی که کیلو کیلو به خوردمان داده شده این ایجاد آمادگی! برای مواجهه با مرگ باشد. به طور خاص مدنظرم مواجهه با مرگ انسان‌های عزیز است. من هم فکر می‌کردم بعد از ماجراهای اسفند سال پیش و چند باره بستری و مرخص شدن استاد شجریان برای مواجهه با فقدانش آماده‌ام. مدت‌هاست که دلم برای صدای بی‌کرانش، اجراهای زیبایش تنگ می‌شود. مدت‌هاست که از فیض صدایش محروم ماندیم اما این که در گوشه‌ای از این کره خاکی نفس می‌کشد مثل دلگرمی بود. نمی‌دانم شاید هم خودخواهی باشد وقتی که او چنین با سرطان جسم و سرطان خانه‌نشینی و محرومیت دست و پنجه نرم می‌کرد، ما فقط به بودن فیزیکی فکر کنیم. بارها با "ه" به این روز فکر کرده بودیم و در موردش حرف زده بودیم اما در این تاریکی و جهنمی که گیر افتاده‌ایم این تیغ هجران بُرنده‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. فقدان چنین هیبتی در روزگار کفتارها دردناک‌تر است انگار. 

در این روزها که زیر آوار غم دست و پا می‌زنم، اولین بار تاول غمم را این تصنیف ترکاند و ساعت‌ها و ساعت‌‌ها بر این هجران گریستم.

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

 یکی از اوقاتی که میل به مرگ در انسان شعله‌ور می‌شود، هنگام شکست احساس در مقابل نیاز جسمانی است.
(+)

۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه


یک جورهایی معنویت از زندگی‌ام رفته است. هر آن‌چه پیش از این برای‌ام آرامش‌بخش بود حالا دیگر کار نمی‌کند. هیچ چیز آرام‌ام نمی‌کند. شاید پیشترها ذکری، دعایی چیزی بود که کمی بهترم کند. اما الان نیست. حتی آیة‌الکرسی محبوب‌ام هم دیگر کار نمی‌کند. این‌که اشکال از کجاست فعلن فرقی نمی‌کند مهم جای خالی معنویت در لحظه‌های‌ام است. امروز صبح داشتم تراک‌های ساوند کلود را گوش می‌دادم. رسیدم به این مناجات‌ها(+ و + و +) بی‌اختیار اشک‌های‌ام سرازیر شد. یک جور خلوص نیت، نرمی و پَرّانی‌ای در صدای جواد ذبیحی هست که ناخودآگاه آدم حال و هوای ملکوتی می‌گیرد. 

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه



آدم صدایم نه تصویر. این‌قدر که جزییات و زیر و بم صداها درگیرم می‌کند تصاویر دقت‌ام را برنمی‌انگیزاند. خصوصن در وادی موسیقی. این‌قدر که موسیقی‌های مختلف شنیدم تصویری از آنها ندیدم. یک بار با دوستی راجع به کنسرت هم‌نوا با بم حرف می‌زدیم هر دو پرشور از تکه‌های ساز و آواز و اوج و فرودها می‌گفتیم بعد او چیزی راجع به دکور و ترتیب نشستن اجراکنندگان گفت، همین جور هاج و واج نگاه‌اش می‌کردم. باورش نمی‌شد که کنسرت را تصویری ندیده‌ام. کماکان هنوز هم ندیدم. تکه‌های از آن را فقط در شهرکتاب، روزی که تحلیل آثار استاد علیزاده بود، دیدم و حتی هیچ اشتیاقی هم به دیدن‌اش ندارم. بارِ عجیبی روی شانه‌هایم می‌گذارد این تلفیق صدا و تصویر. بارها پیش آمده درگیر یک ترانه یا بخشی از موزیک یک فیلم شدم اما ریزه‌کاری‌های تصویری از چشم‌ام جا مانده. ]حالا مثلن فیلم را بادقت هم می‌بینم[ امروز داشتم آوازی را گوش می‌دادم مچ خود را گرفتم که چشم‌هایم بسته است. داشتم در ذهن‌ام جز به جز فضای آن را تخیل می‌کردم. در حقیقت صدا برایم مَفَری است از عالم واقعیت. با صداها من دنیای خودم را می‌سازم، هرچند ناقص، هرچند خیلی انتزاعی. صدا و تصویر برای‌ام دو عالم جداگانه است که به سختی می‌توانم تلفیق‌شان کنم. و یا بهتر این‌که نمی‌خواهم تلفیق‌شان کنم. صداها برایم عمیق، ماندگار و دوست داشتنی است حتی صدای آدم‌ها.

پ.ن: البته این تصویرگریزی در موسیقی فعلن موجب دردسرم است. گوش‌ام صداها را خوب می‌گیرد و تفکیک می‌کند اما موقع پیاده کردن روی ساز مشکل دارم. چون به اندازه کافی ندیدم و ذهن‌ام پیشینه‌ای برای تصویر انگشت‌ها روی ساز ندارد!

۱۳۹۱ مرداد ۸, یکشنبه


حقیقتن از بزرگ‌ترین لذت‌های زندگی‌ موسیقی گوش کردنه. اونم در انواع و اقسام سبک‌ها و در هر حس و حالی. بعد گاهی یه جایی، یه نقطه‌ای در آدم وجود داره گنگ. یعنی معلوم نیست توو دشتی، روو قله‌ای ، ته دره‌ای یا لبِ پرتگاه. جایی که تکلیف و بلاتکلیفی هم‌زمان وجود داره. ازین حس‌های ملغمه‌ای و هجومی.(حالا نمی‌دونم چه‌قدر می‌تونه این حرف‌ها ملموس باشه یا چه‌قدر برای بقیه تجربه شده است.) معمولن به این‌جاها که می‌رسه تنها کمکِ آدم موسیقیه. یعنی فقط موسیقیِ که می‌تونه یواشی دست‌ات رو بگیره بگذروندت ازین فضا.
این لحظه‌ها برای من لحظه‌های موسیقی کلاسیکه. صد البته غیر ایرانی. که درست شکلِ بال می‌مونه. نرم، سبک و بَرَنده. می‌بردت از جایی که هستی به جایی یقینن بهتر.جوری که سبک بشی و آروم. حتی نقشی که شاید یه مخدر بتونه داشته باشه رو برات ایفا می‌کنه. خیلی خوب خیلی روح‌نواز.
حالا غرض این‌که یه جایی پیدا کردم (اینجا) آن‌لاین میشه موسیقی کلاسیک گوش داد و هم دانلود کرد! با یه آرشیو قابل قبول، هم از آهنگ‌سازها هم از نوازنده‌های مختلف.
برید گوش بدید لذت ببرید. حالا توو هر حالی که هستید.

پ.ن: پیشنهادِ اکازیون‌ام هم براتون ایزاک پرلمان‌ئه. این مردِ هنرمند، توان‌مند و دوست‌داشتنی.

۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

La vie en Rose


وقتی‌که فیلم تموم میشه و دکمه استاپ را می‌زنم یک سکوت خاصی توو سرم ایجاد میشه. یک توقف چند ثانیه‌ای. هرقدر لذت بیشتری برده باشم این سکوت طولانی‌تر و لذت‌بخش‌تر میشه. خیلی وقت بود این سکوت ملس و دل‌چسب را نچشیده‌بودم. اونم به این کِشداری.
آخ که چه چسبید این ملغمه عشق و ایمان. چه‌قدر خوب بود این فنایی در عشق. یه فنا شدن واقعی.
چه همه قشنگ می‌تونستم علاقه‌ام به زبان فرانسه را جابه‌جا میون قرقره‌های تحریرمانند مزه‌مزه کنم. و نهایتن چه‌قدر رئال تصویر و صدا خلق شده‌بود.
خوش‌حال‌ام همه بدو بدوهام برای گرفتن و دیدن‌اش الکی نبود.

پ.ن: (+) و (+) صدای خود ادیت پیاف‌ئه. گوش بدید و خودتون قضاوت کنید.

۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

:)

اسم دخترشو گذاشته "جانان". حالا می‌تونه براش بخونه: چون تو "جانان" منی، جان بی‌تو خرم کی شود؟

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه


باد و نور زرد و قرمز خورشید تازه طلوع کرده وسوسه موزیک را به‌جان‌ام انداخت. پلی‌یر را روشن کردم، همین‌جوری همه می‌خوندند، همه‌اش انرژی، همه‌اش دل‌خواه.
یهو این تراک شروع کرد به خوندن. شوک شوک! فکر کردم همه قبلی‌ها را پاک کردم از این توو.
که یک‌باره این لعنتی همه درد و رنج دنیا را تووی صداش ضجه بزنه، که از پس نغمه‌هاش رنجورترین و غم‌انگیزترین لبخند دنیا رو بتونی ببینی.
که یک نگاه اشک‌آلود و لبخندی تلخ از تن دادن به جبر روزگار را برات تداعی می‌کنه. مثل ترک عشق، وداع با عزیزِ در بند، مثل هر درد تلخ دیگه.
روح‌ام پر کشید باز...


۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه


این آلبوم الکی محسن نامجو را گوش می‌دادم. چند جا خواستم محکم بزنم توو سرش.

یکی به‌خاطر اون آواز دیلمان. که گند زده به آواز و گوشه‌ی عزیز من!
یکی به‌خاطر اون مدل مزخرف که صداش را تو حلق‌اش فتیله‌پیچ می کنه و میده بیرون در 2دقیقه و 40ثانیه ابتدای آهنگ .Nameh Dedicatedtomy
یکی هم از سر اوج لذت و شور و حظ از دقیقه دو به بعد همین تراک Nameh Dedicatedtomy. لامصب!


پ.ن: با تشکر از اجرای آدمیزادی اون قطعه دل‌چسب و خاطره‌انگیز بیرجندیِ "یار جانی"


۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

دیوانگی


سیستم نواختن با گوش دادن خیلی فرق می‌کنه. یعنی می‌دونستم ولی مطلقن درک نکرده‌بودم. چون به‌جای دستی به ساز داشتن، همیشه شنونده بودم. هنوز هم درست و حسابی دستگاه‌ها را تشخیص نمیدم. نمی‌فهمم اغلب از کجا به کجا می‌روند، مگر آنهایی که شیدای‌ام می‌کند مثل اصفهان، دشتی، دشتستانی، بیداد، دیلمان و گوشه‌ها و دستگاه‌های دیگر.
گلچین می‌کردم که کدام دستگاه و متعلقات را بیشتر دوست دارم، هرچند که نیمه‌ناچار تشخیص‌شون می‌دم!
حالا که بعد از سال‌ها چند وقته اسباب یادگیری فراهم شده تازه‌به‌تازه می‌فهمم کجا روح‌ام بیشتر حساس می‌شود، کجاها دام من است.
"نوا" را همیشه دوست داشتم. اصلن همان آلبوم "نوا" بخش قابل توجهی از حس و خاطرات‌ام است.
اما حالا که می‌نوازم‌اش می‌فهمم چیست. چه دامی است.
چه هنوز هیچی نشده اسیر همین دو خط اول شدم!
دفعه پیش که چهارمضراب‌اش را 3شماره‌ای زدم، گفتم نه! چهارمضراب شیرین است. هرچی باشه سعی می‌کنم خوب بزنم. اما چنین نشد. راست‌پنج‌گاهش را رسمن گند زدم. یعنی فقط کتک نخوردم بابت‌اش!
الان در دوخط اول ردیف‌اش ماندم!سیصد دفعه زدم. هیچ تغییر ریتم خاصی هم نداردها ولی دارد دیوانه‌ام می‌کند، جرات نمی‌کنم خط بعد بروم حتی!
این دیگر چه فازی است؟!
یعنی فردا روزی که دستم روان‌ بشود و کمی مسلط چه‌ها که  نخواهم کرد لابد!

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

همایون/هم‌نوازان حصار/ و من در حصرشان


خواستم از کنسرت بنویسم.
هی واژه‌ها را کنار هم چیدم، هی با هم جابه‌جای‌شان کردم. بالا پایین کردم. لحن روایی، حماسی، احساسی، ناقدانه، هیچ! هیچی نشد.
فقط چند نکته را می‌نویسم برای دل خودم.

1-      تقریبن به نبوغ "علی قمصری" دارم ایمان می‌آورم. چه ذهن گشاده و خلاقی دارد.چند سال دیگر که کوله‌بار تجربه‌اش بیشتر گردد اعجوبه بی‌نظیرتری خواهد شد. زنده‌باد. از لحظه به لحظه خلاقیت موسیقایی‌اش لذت بردم.
قطعاتی بود که موسیقی یکتا، آواز هم یکتا، اما بر هم ننشسته بودند. که گمانم فقط این انطباق حاصل تجربه باشد. وگرنه در توان‌مندی این جوان شکی نیست.

2-      نوازنده‌ها همین‌طور. نوای کمانچه شیرینی می‌شنیدم که قلبم را گرم می‌کرد. همه خوش آتیه.

3-      بخش اول هم‌آوا-نوازی همایون و قمصری که عالی و بی‌نقص بود. انتخاب اشعار، شروع از راست‌پنجگاه، و اصفهان، اصفهان. یعنی زنده‌باد قمصری که مایه‌ی بیشتر اجراها در اصفهان بود و بیداد. اصلن انگار برای من آهنگ‌سازی کرده بود لامصب!

4-      اجراهای گروه‌نوازی هم خوب بود. مخصوصن و مخصوصن آن قطعه "راه‌ها" و تصنیف "دل‌افروزتر از صبح" . هم‌نوازی سازهای کوبه‌ای هم بسیار دل‌نشین بود و پرشور.

5-      آی که "گناه عشق" را دوست نداشتم. آواز همان بود اما تم موسیقی‌اش کمی عوض شده‌بود و از آن جذابیت درآمده بود. شاید هم من زیادی با اجرای قبلی آن اخت و یکی شدم!

6-      همه‌چی عالی، فقط زمان کم بود(1:30 هم شد مدت زمان!). و این‌که کِنِف شدیم و مرغ‌ سحر برای‌مان نخواند.



پ.ن1: موقع تماشا هم می‌خواستم چشم از همایون برندارم هم دست همه نوازنده‌ها (مخصوصن قمصری) را ببینم بعد گم‌شان می‌کردم اصلن. سرگیجه گرفته بودم!

پ.ن2: سه هزار دفعه برای خودم می‌خواندم: ای اشک من خیز و پرده نشو/وقت دیدن او راه دیده نگیر

پ.ن3: جای خالی، خالی‌تر از همیشه...

۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

شوق پرواز


شوق دارم، شوق دارم
بعد از دو ساعت تلاش بلیط‌م را گرفتم.
خیلی هیجان دارم.
دوست داشتم ردیف 1تا5 بودم اما همه‌اش پر بود لعنتی.
حالا 6 هم خوبه. راضی‌ام
تا جمعه نه قصد مردن دارم نه هیچی
فقط می‌شمرم لحظه‌ها رُ
خیلی منتظرم
من، همایون، علی قمصری
یا خداااااااااااااااااا




۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه


نه قدرت که با وی نشینم
نه طاقت که جز وی ببینم
شدست آفت عقل و دینم
ای دلارا، سرو بالا
کار عشقم چه بالا گرفته
در سر من جنون جا گرفته


جای عقل، عشقت یک جا گرفته
خانه‌ی دل به یغما گرفته
آفت تن، فتنه‌ی جان
رهزن دین، دزد ایمان
ترک چشمت، نی ز پنهان
آشکارا، ای نگارا
خانه‌ی دل به یغما گرفته
بر سر من جنون جا گرفته
سوزم از سوز دل ریش
خندم از بخت بد خویش
گِریم از دست بداندیش
خواهم‌اش بینم کم و بیش
گریه راه تماشا گرفته
جای عقل عشقت یک جا گرفته
خانه‌ی دل به یغما گرفته



"عارف قزوینی"                                                                    



با صدای استاد شجریان بشنوید(+)





۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه

مـــــــــــــــــــــولانا


گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بال‌ات ندهم
در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم





۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

این پست گنج من است!


از روزی که چاپ شد فرصت نشد، نتونستم برم بخرم. امروز تا روی دکه سرراه دیدم خریدم‌اش. توو همون خیابون شروع کردم مصاحبه را خوندن.
دوساعتی است که اشک و بغض امان‌ام را بریده.
گفت‌ام بنویسم‌اش شاید کمی آرام شوم...

گزیده‌ای از گفت‌وگوی منتشر نشده روان‌شاد پرویز مشکاتیان در سال 74 یا 75
چاپ شده در ماه‌نامه تجربه شماره پنجم/ مهرماه 1390


- آرمان زندگی شما چیست؟
+ یک مطلوب
-مطلوب معنوی و آسمانی یا زمینی؟
+ مطلوب من آزادگی و فرهیخته‌گی و نزاهت آدمی است و شما می‌توانید ازین مفاهیم تعبیر آسمانی کنید یا زمینی.
-در زندگی خودتان هیچ‌گاه مطلوب زمینی داشته‌اید؟
+ نه
-پس درباره آن‌ نکته‌ای که عارفان می‌گویند "عشق حقیقی از راه عشق مجازی می‌گذرد" چه نظری دارید؟
+ عشق حقیقی دست نیافتنی است، اما از راه عشق مجازی می‌شود در راه‌اش پا نهاد.
-این سازی که می‌زنید، مطلوب زندگی‌تان نیست؟
+ هنوز نه
-می‌تواند راهی باشد برای رسیدن به مطلوب؟
حتمن توانسته که من تمام زندگی‌ام را در این کار گذاشته‌ام، ولی امید ندارم که به آن برسم.
-شما ایده‌آل‌هایی را در زندگی هنرمندهای هم‌صنف‌تان می‌بینید، آیا با ایده‌آل‌های شما یک‌سان‌اند؟
+ شاید یک‌سان باشد.شاید نباشد.بستگی به این دارد که چگونه به جهان و پیرامون‌اش ینگرد
 -وقتی اثری به ذهن‌تان می‌آید چه حالتی پیدا می‌کنید؟
+ حس آدمی که چند روزی است در برزخ است و باید سریع تکلیف‌اش را معین و معلوم کند.
-کدام کارهای‌تان بیشترین اثر را ازین منظر بر روی شما داشته‌است؟
+ اکثر کارهای‌ام
-بعد از طی کردن این دوره ارتباط با دوروبری‌ها و مردم چگونه بود؟
+ گویی که 70سال در زندانی بوده‌ام و بیرون نرفته‌ام و خیلی سخت می‌شود برای‌ام.ایرادی که بسیاری از دوست وآشنایان می‌گیرند. وضعیتی پیدا می‌کنم که گویی در حال اضمحلال ام.
-چه کاری بیشتر از همه پیچاند و به قول خودتان مضمحل‌تان کرد؟
+ سر "قاصدک" بیشتر از همه.
-یعنی چگونه؟ وقتی شعر را ‌خواندید چنین حسی داشتید؟
+ نه از شعر الهام گرفتم. گویی خودم مستقیم مضمون شعر را دیدم، انگار مسائلی که اخوان از نگاه خودش به پدیده‌ها نظر می‌کرد با من هم‌آمیخته‌گی پیدا کرد و من هم همان‌گونه نظر می‌کردم. گویی اخوان از زبان من مشکاتیان داشت سخن می‌گفت و شعر می‌سرود و من باید این شعر را به نغمه می‌کشیدم.
-مهم‌ترین مسئله زندگی پرویز مشکاتیان چیست؟
+ آزادی
-آزادی از چه؟
+ آزادی چیزی نیست که بگویید از چیزی است.نوعی رهایی و رها ماندن و رها شدن.
-آقای مشکاتیان آزادی یک مصداق و جنبه فردی دارد و جنبه و مصداق اجتماعی....
+ منظور من هم مصداق اجتماعی آزادی است که به هم‌دیگر و افکار هم احترام بگذاریم و فکر نکنیم که همه حق و حقیقت نزد ماست و حقوق دیگران را پای‌مال کنیم.به هم‌دیگر مدد برسانیم و اگر اعتراض و انتقادی هست بشنویم سرکوب‌اش نکنیم.این‌جاست که حافظه ژنتیک و تاریخی و تبارشناسانه یک جامعه شروع می‌کند به حرکت.
-شما معتقدید هنرمند هنگامی خلاقیت‌اش بروز و ظهور پیدا می‌کند که آزادی باشد؟
+ نه. من نگفت‌ام خلاقیت هنرمند.بلکه گفت‌ام حافظه ژنتیک اجتماع شروع می‌کند به تکامل. مسلم است که مولانا می‌گویدکه
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول/ آن های‌و‌هوی و نعره مستان‌ام آرزوست
یا اگر حافظ می‌گوید:
رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل/ که دیده در ره خود پیچ و تاب دام و نشد
-البته دنیای حافظ با دنیای مولوی تفاوت بسیار دارد، این‌طور نیست؟
بله. باز می‌گردد به زیست‌بومی که آن‌ها زندگی می‌کردند. مولانا رها و آزاد بود و مورد اذیت و ازار اجتماعی و سیاسی نبود، لذا دنیای او هم دنیایی با ارتفاع بالاست. اما حافظ نه. دزد و محتسب و قاضی و شحنه مدام در کارش بودند و او باید با طنازی شعر می‌گفت و... البته مولانا از آدمیان ملول بود، اگرچه در سرودن به آزادی و اعتلا و شکوفایی رسیده بود. اما مولانا چرا دل‌اش گرفته و ملول است. شما زمانی می‌روید منزل، چهاردیواری خودتان است. آن‌جا ممکن است فکر کنید که آزادید، شعر بگویید آهنگ بسازید، آزادید غذا بخورید و بخوابید و... اما منظور من این‌گونه آزادی نیست. آزادی مورد نظرمن این است که انسان‌ها که به گمان‌ام بزرگ‌ترین شباهت‌شان، همانا تفاوت‌شان است، این تفاوت ها را تحمل کنند. بپذیرند و فال تفاهم به‌هم بزنند با تمهیدات بشردوستانه و عاشقانه.
-خود شما چه‌قدر تلاش کردید که زندگی خودتان پل‌های تفاهم ایجاد کنید؟
+ قضاوت من را باید مخاطبان‌ام از روی آثارم انجام بدهند. اما خودمن می‌توانم از کارهای‌ام این نتیجه‌گیری را بکنم که همه آن‌ها با این هدف ساخته و سروده شدند که رفتارهای فرهنگی مردم را تصحیح بکند.
-مثلا وقتی شما بیداد را ساخت‌اید می‌خواست‌اید چه بگویید، داد فرهنگی بزنید؟
+ فراتر از داد
-فراترش چیست؟
+ هم‌داد خودی، هم خانوادگی و هم اجتماعی و سیاسی فرهنگی.
-پرویز مشکاتیان با موسیقی چگونه می‌تواند نشان دهد که تملق برای جامعه سم است؟
+ از کلام مدد می‌گیرم. وقتی شما از آزادگی و آزادی سخن می‌گویید و در مقابل ناروایی می‌ایستید و هرگونه تجاوز و تعدی به حقوق شهروندان را مردود اعلام می‌کنید عملن خط فکری خودتان را نشان داده‌اید.
-یعنی شما معتقدید اشعاری را که کار کردید حتمن فلسفه‌ وجودی و پس و پشت‌اش یک اندیشه اجتماعی و فرهنگی خوابیده؟
+ بله. کل کارهای بنده از اول تا به امروز با چنین ذهنیتی تصنیف شده‌است. به‌خصوص کارهای باکلام و تصانیف.
-پرویز مشکاتیان آهنگ‌ساز با مشکاتیان پدر چه تفاوتی دارد؟
+ تفاوت‌اش را فرزندان‌ام نباید حس کنند. آن‌ها نباید فکر کنند که اگر من از بیرون وارد منزل می‌شوم، نمی‌توانم با آن‌ها بازی کنم و کشتی بگیرم. این من‌ام که باید به این نیازها پاسخ بدهم . که می‌دهم. چون لحظاتی که در منزل‌ام، متعلق به آن‌ها هست‌ام. اما دوستان و هواداران چنان غولی از ماها ساخت‌اند که انگار نمی‌توانیم با بچه‌مان کشتی بگیریم و بازی کنیم و قرار است آن‌ها متین و موقر بنشینند و به من مشکاتیان نگاه کنند.
-از مخاطبان آثارتان نکته یا خاطره‌ای دارید؟ این‌که قطعه‌ای از شما روی شنونده تاثیری بگذارد که عمری در ذهن و ضمیرش باقی بماند؟
+ نامه‌ای دارم از یکی از شنوند‌گان‌ام از تبریز که بعد از نوشتن نامه و تماس من یک هفته‌ای تهران آمد و پیش‌ام ماند و بعدها هم درس خواند و الان استاد ادبیات است. گفت که سرباز بود و سرنگهبان پادگان، آدمی سرتق و به‌قول خودش عقده‌ای بود و خیلی اذیت‌اش می‌کرد. سرکوفت می‌زد و به کارهای سخت و پست وادارشان می‌کرد. این آزار و اذیت به اندازه‌ای بود که جوان روزی قصد می‌کند روزی کلک این سرگروهبان را بکند و بکشدش. می‌گفت: باید از روی کره زمین برش دارم. یک شب که ژ3 را دادند دست‌ام با دوتا تیر( چون بیرون پادگان نگهبانی می‌دادم دوتا تیر واقعی هم به من می‌دادند) و رفت‌ام به فاصله یک کیلومتری پادگان نگهبانی.
به درختی شلیک کردم تا امتحان کنم که تیر واقعی است یا مشقی که دیدم واقعی است چون پوست درخت را کنده و برده بود. فشنگ بعدب را گذاشت‌ام داخل تفنگ و به سمت سرنگهبان راه افتادم و با خودم گفت‌ام باید شر این موجود خبیث را از صفحه روزگار پاک کنم. نیمه شب بود و از رادیو صدای یک موسیقی می‌آمد. به چند قدمی اتاق سرنگهبان که رسیدم صدای موسیقی واضح‌تر شد. رادیو می‌خواند: جان جهان دوش کجا بوده‌ای؟ گویی تمام دنیا را بر سرم آوار کرده‌باشند. چنان تکانی از این موسیقی و شعر خوردم که بی‌اختیار نشست‌ام و در اتاق سرنگهبان و محو شنیدن این آهنگ شدم. بعد شروع کردم به گریه کردن و بلند ضجه زدم و یک ربعی آن‌جا بودم و شگفت این‌که سرنگهبان هم بیدار نشد.


مصاحبه شده توسط ابوالحسن مختاباد
تنظیم از حمید منبتی

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه





کنسرت برف‌خوانی
تصنیف "چه نزدیک"

اجرا: به سرپرستی علی قمصری و آواز محمد معتمدی، مهرماه 1389
شعر: مولانا


ویدیو را می‌توانید از اینجا (+) دانلود کنید.




۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

تبریک


حقیقتن یادم نبود که امروز زادروز استاد شفیعی کدکنی ئه! که اصلن تو خط بیوگرافی‌ها نیستم.
اما این عکس را دیدم دل‌ام پر کشید. شادی و غصه در هم آمیخت. گیج شدم حتی. نمی‌دونم حس‌ام چیه دقیق!
بهرحال
زاد روز مرد بزرگی مثل استاد شفیعی کدکنی تبریک گفتن داره. عمرشون طولانی و پربرکت باد.




درین شبها

که گل از برگ و

برگ از باد و

ابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را،

در این آقاق ظلمانی

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی...



۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه


سی‌ام شهریور
آه باران باران
باران نیمه‌شب و نم بی‌جان صبح‌گاه، خاطره تلخ روز بارانی را یادآور شد. روزی که آسمان هم فراق را بارید. سخت و ناگهانی چون رفتن‌ات...
روزی که زهر آن هرگز از خاطر نخواهد رفت.
مشکاتیان، مشکاتیان... هنوز هم به تو می‌رسم لال می‌شوم، واژه‌ها از برم می‌گریزند، مبهوت و ساکت باید فقط با نوا و جادوی سرانگشتان‌ات آرام بگیرم.
قاصرم، هنوز هم قاصرم که از تو بگویم...
جای‌ات خالی ست خیلی خالی ست...

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

فــــــــــــــــــریاد


مشت می‌کوبم بر در

پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها

من دچار خفقان‌ام، خفقان

من به تنگ آمده‌ام از همه‌چیز

بگذارید هواری بزنم

آی...

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به‌دنبال فضایی می‌گردم،

لب بامی،

سر کوهی،

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه!

می‌خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدای‌ام به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد

چاره‌ی دردِ مرا باید این داد کند

از شما خفته‌ی چند

چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟

                                                                                    

                                                                          فریدون مشیری


پی‌نوشت1 :  نمی‌شود این شعر حال‌ات باشد و آوازش را با صدای استاد شجریان نشنوی.
 پی‌نوشت2 : همه آواز یک‌طرف اون بخش‌اش که بعد از "بگذارید هواری بزنم" تحریر می‌ره یه طرف.
پی‌نوشت3 : می‌میرم برای اون صدای کف زدن‌ها