۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

رسم خونه ما این جوریه که هرکس یه حوله برای خودش تو اتاق داره که با همون دست و روش را خشک کنه.
اما حوله ای که توی روشویی هست ، مال بابامه.
بعد من همیشه صورتم رو با حوله ی روشویی خشک می کنم.بوی صورت بابام را میده.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

من fragile silence یک مسافرم

ترک ِ عادت نماز خوندن با "مُهر امین"  از ترک سیگار هم سخت تره!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

کجاست نجات خواهی که نجاتش دهم!

یک / این روزها کارم کم شده! در حقیقت یه جورایی بیکارم ولی اسیر محل کارم!همین باعث میشه که *لقی نثار رییس کرده و به کارها و افکار خودم برسم!

دو / از ویکی پدیا خوشم می آید.در حقیقت سرچ در ویکی، یکی از تفریحاتم به شمار می آید.مثلن وقتی واژه ای،مفهومی،موضوعی ذهنم رو مشغول می کنه با ویکی جان هم مطرح می کنم ببینم چی میگه! گاهی چیزای خوبی تحویل میده.مختصر و مفید! اما نوشتارهاش راجع به برخی موضوعات جدن خنده داره.

سه / امروز سرچ کردم منجی! ویکی خان یک سری نام تحویل دادند!(+)
شاید موضوع  منجی از کانال دین و مذهب بگذرد، اما من به این وجه قضیه کار ندارم.چون دیدگاه و رویکردهای مذهبی من در یک سری باورها و اعتقادات خودم میگنجه.به قول دوستی : تو در مقابل یک آدم مذهبی ،لامذهبی و درمقابل  آدم لامذهب دارای باورهای مذهبی!!!
واقعن نمی دانم میشود به وجود ،حضور یا ظهور یک منجی معتقد بود یا نه!در لحظات خستگی ها ، بریدن ها و زیر فشارهای روحی - اجتماعی له شدن ها منجی دستاویز خوبی برای آرام شدن یا تحمل کردن می شود. اینکه بالاخره یکی بیاید جمع کند این اوضاع نابه سامان را کمی به آدم آرامش می دهد. اما این گاهی باعث تنبلی در سامان دادن امور می شود!!!!
این اصطلاح خیلی بین ما رواج دارد که " یکی بیاید جمع مان کند" اما حقیقتن هیچ کسی نبوده، خودمانیم که بایستی خودمان را جمع کنیم، سروسامانی به وضعیت خرابمان بدهیم و کاری کنیم.

چهار / منجی بودن حس خوبی ست!خیلی خوب. همیشه دلم میخواسته منم منجی باشم. اینکه بتوانی کسی یا کسانی را از وضعیت ناخوشایندی که به آن دچارند نجات بدهی اوج رضایت و آرامش است.حتی اگر این نجات نسبی باشد و یا موقت!
 بارها به دیگران کمک کرده ام ،هر کمکی که از دستم برمی آمده، که اصلن به همین ها زنده ام، ولی منجی به آن معنای آرمانی که می اندیشم نبوده ام!
آرزویم این است بتوانم روزی نجات بخشی بر جان خسته ای باشم....

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

آهسته وحشی می شوم...

دلم برایش سوخت.
نامه زده بود: احوالاتت به قاعده است؟
و من نوشتم خیر! بی هیچ توضیحی!
ساعتی بعد چراغ روشن آمد! (گو اینکه همیشه چراغ خاموش بود) که شاید بخواهم حرف بزنم.
اما من چراغم را بستم!
می داند باید در قبال من محتاط بود!
شاید ناراحت بشود شاید هم نه! دیگر حوصله ندارم مراعات کنم...

ازین بیداد ای فریاد ای فریاد ای فریاد...

آمده ام اینجا، می خواهم گلایه کنم، ناله نه! گلایه!!!
می خواهم گله کنم از خودم که دیگر در خودم نمی گنجم. که دیگر نه این اندازه را برمی تابم و نه توان فروریختنش رادارم!
می خواهم گله کنم از فرهنگ پوچ و منحطی که گریبانم/مان را گرفته و داره خفه م/مان می کند.از اینکه بلد نیستم/یم ارتباط برقرار کنم/یم باهم.که نمی توانم/یم با هم روابط انسانی برقرار کنم/یم ودر عوض همیشه ناله و شکوه از تنهایی دارم/یم.
می خواهم گله کنم از خودم، که غرورم بر شجاعتم غالب شده.نمی توانم حرفم را بزنم، که آزمون و خطا کنم با آدم بودن ها را!
می خواهم گله کنم از خودم و جامعه ای که نمی توانم سر حرف را باز کنم با کسی که فکر می کنم نقطه مشترک داریم ، چون او پسر ست و من دختر!
لعنت به من که غرورم نمی گذارد شناخت آدم های جدیدتر را تجربه کنم.
لعنت به جامعه ای که نمی توانی سراغ آدم ها بروی ، چون خیال باطل می کنند، یا غرور برشان می دارد که لابد کسی هستند، یا وحشت که می خواهی تنهایی شان را تخریب کنی!!!
لعنت به جامعه ایی که در آن خیال می کنی با کسی یا کسانی نقاط مشترک داری، اما فرصت این را نمی یابی که ببینی آیا از این نقاط خط مشترکی هم عبور می کند یا فقط به نقطه منحصر می شود!
لعنت به غرور بیجا در من در تو در همه!
لعنت به این جامعه کثیف جنسیتی!
گله دارم، یه دنیا گله دارم...

می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم
به شما هم برسد...
از شما خفته چند
چه کسی می آید
با من 
فریاد کند؟!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه


این روزها آدم ها ، برایم  تمام می شوند.خیلی زود تمام می شوند.زودتر از آنچه که می شد تصور کرد...



۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

من و خودم 2


باز دوباره هوس کردم مرض هام را بنویسم.خودم را به رخ خودم بکشم!
-          کلن من خیلی به خودم گیر می دهم.گاهی فکر می کنم اینقدر که من به خودم و کارهام گیر می دهم حساب پس کشیدن الهی از نطق کشیدن های من آسون تره. خب حسنی هم دارم که این گیر دادن ها کاملن شخصیه.یاد ندارم به آدم دیگه ای گیر داده باشم!

-          آدم ترسویی نیستم،( البته گاهی خیلی عافیت طلب و محتاط می شوم ) حتی در مواقعی کله خراب وبی پروا هم میشوم.از جک و جانور خاصی نمی ترسم،نه سوسک نه مارمولک... هیچی تقریبن! عوضش بعضی وقتها به شدت از آدم ها می ترسم.
نه از اون جنس ترس از آدمهایی که بهت آسیب می رسونند یا خطرناکند(که اون برای همه ست) بلکه ترس از آدم های آرام، پر احساس و آدم هایی با دیوانگی هایی خاص. وقتی با چنین آدم هایی برخورد می کنم تمام وجودم را ترس و مسئولیت پر می کنه.ترس از آسیب دیدن آنها و مسئولیت رفتار های حساب نشده م در مقابل اونها.
اصلن من نمی تونم موقع رفتار کردن با آدم ها حساب کتاب کنم.نمی تونم براشون رل آدم های مودب و آداب دان و فهمیده را بازی کنم.حتی با یه غریبه هم ممکنه همون دیوانه بازی هایی را دربیارم که وقتی با دوستانم هستم. همین اخلاق گند هم هزاربار باعث دردسرم شده ولی نمی تونم ترکش کنم!
هر کس دیوانگی های خاص خودش را دارد، اما اگر دیوانگی های یک نفر هم راستا با خودم نباشد وحشت همه وجود را فرا می گیرد.چون به شدت از حساسیت های این آدم ها خبر دارم. وحشت اینکه یا من حفره اونها بشوم یا اینکه اونها بخواهند با من حفره هاشون رو پر کنند! بعد چون می دونم نمی تونم جوابگو باشم هم خودم آزار می بینم هم دیگران.
البته شاید همه اینها توهم و حساسیت های خودم باشند،همون گیر دادن های الکی! اما خیال اینکه من و رفتارهام باعث بشوند که کسی را گرفتار خودم کنم تا مرز انزوا پیش می بردم...

To Be Continue….


۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست

دیروز زنگ زدم:
 من را استاد "م" معرفی کردن ، ایشون گفتن بیام خدمت شما
.گفت بله بله.تشریف بیارید.
ببخشید تا ساعت چند هستید؟
تا 5-5:30.
آخه من نمیرسم تا این ساعت!
نه نه اگر قرار باشه بیاین بیشتر می مانم. تا 6 هم می مانم خوبه؟
بله خیلی.ممنونم.حتمن امروز میام.و آدرس...
.....................
صدای پیری داشت ،شاید حدودن 60 سال اما گرم و مهربان بود.آدرس، حوالی شمالغرب تهران بود.آن حوالی نرفته بودم.مثل همیشه بدو بدو می کردم که سرموقع برسم! و در دل خدا خدا می کردم که از 6 نگذرد واستاد "ب" نرود.
آدرس را از روی نقشه پیدا کرده بودم و زمان رو هم تخمین زدم.اگر به ترافیک نخورم به موقع می رسم!
خب ترافیک هم نبود! اصلن دیروز تهران خلوت بود انگار!
سوار تاکسی که شدم چشمم به بیرون بود تا آدرس را پیدا کنم.اما راننده تند می رفت و تا من بگیرم کجا به کجاست 500 متر پایین تر پیاده شدم!
رسمن داشتم می دویدم که دیر نشود وبه گیجی م لعنت می فرستادم!
بالاخره به کارگاه که رسیدم تقریبن مبهوت اطراف بودم! یک لحظه یادم رفت اینجا تهرانه! بس که فضای روستاگونه ای داشت.
جلوی پلاک4 بودم ولی تردید داشتم که  همان جا باشد.که خودشان در را برایم باز کردند و وارد شدم...
مبهوت،گیج و چرخان به دور خود بودم....
بهشتی روی زمین اگر بگویم اغراق نکرده ام.  وقتی همه عشق هایم یه جا جمع می شوند از ذوق زدگی مثل بچه ها میشوم.
هرطرف که می نگریستم چوب بود و چوب و کاسه و کاسه و دسته و چوب بود وچوب.
می خواستم بغل کنم همه آن کاسه های نیمه تراشیده تار را! می خواستم ببوسم همه آن کاسه های صیقل نخورده سه تار را می خواستم بمیرم  آن دوتار در انتظار پرده کشی را...
می دانستم پایم به کارگاه ساخت ساز برسد دیوانه می شوم. روی دیوار ها ساز آویزان بود و عکس.
استاد "ب" با تلفن صحبت می کرد و فرصت  تماشا و مستی برایم فراهم بود.دور می چرخیدم و می خواستم لحظه ها را ببلعم.
با لبخندی به طرفم آمد و هیجان و شور نگاهم را که دید گفت: تا حالا به کارگاه ساز نرفته بودی؟
با خجالت گفتم: یه بار فقط اونم  از پشت درش نگاه کردم.آخه تعطیل بود!
پیر نبود شاید 40-45 ساله. اما مهربان بود و گرم.
سمباده می کشید دسته تار را و می گفت: می دانید از کارم راضیم.هیچ وقت نشده آخر روز بگویم چقدر خسته ام! آدم باید عاشق کارش باشد.
تایید می کنم  و در دلم غبطه می خورم...
چوب ها را برایم توضیح می دهد استقامت هایشان را، رزونانس های ارتعاشی چوب ها و کیفیت هایشان را!
چوب توت تنها چوبی ست که موریانه هیچ وقت آن را نمی خورد.
دلم نمی خواست زمان بگذرد...مست کلامش بودم و بوی چوب و کاسه های تار.
شیدایی من را می دید و صبورانه توضیح میداد. عشق من به چوب را درک می کرد و تایید می کرد که دنیایی دارد این چوب، دیوانه می کند آدم را...
قاب کوچکی روی میز کار بود درست مقابل دیدشان .عکس  یک "تار یحیی" بود.
گفت : گذاشته ام جلوی چشمم هر روز ببینمش و جان بگیرم.
حسن کارش را چنین برمی شمرد که با آدم های خوبی سروکار دارد.ناخالصی تویشان کم است، اهل دلند اغلب.
می گفت : کسی زرنگیش را اینجا نمی آورد اینجا همه با دلشان می آیند.
راست می گفت... 
اجازه خواستم که باز هم بروم. با خوشرویی گفت بیا.شما هر روز بیا.لذت می بری.بچه ها میایند اینجا ساز می زنند و من کار می کنم. خودش بیشتر از همه اهل دل بود.
کاش این کار لعنتی اجازه می داد تا من بتوانم لحظه های بیشتری را در آن بهشت کوچک مستی کنم...


پی نوشت: بار دیگر که بروم،اجازه خواهم گرفت که عکس بگیرم از بهشتش و اینجا بگذارم تا ببینید آن مامن دلپذیر را.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

ور نه از ضعف آنجا خبری نیست که نیست

تحلیل نوشتن از موضوعی که دیوانه ام می کند - بس که آزاردهنده ست -  دشوار ست، دشوار...


* تیتر: حضرت حافظ

یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید...

دوست عزیزی می گفت: هر بو در زندگی  مثل یک آدم می ماند.
حق دارد.حداقل برای من هم همین طور ست.بو ها برایم به مثابه آدم هاست.هر بویی را، نمی توانم وارد زندگیم کنم.مایه های اصلی بو هایم مشترک است با تندی و ملایمت های متفاوت.
حالا من از امروز یک بو -آدم- جدید به زندگیم وارد کرده ام. این بو هم همان تم اصلی را دارد اما خیلی متفاوت تر از بقیه بوهایی ست که تا به حال تجربه کرده بودم. 
اولین بار که این بو را استشمام کردم کاملن جذبش شدم و برای بدست آوردنش بیشتر عطرفروشی ها را زیرپا گذاشتم تا پیدایش کردم این کمیاب را!
پر از آشنایی ست این بو هرچند هرگز از هیچ آشنایی این بو را نشنیدم.

پی نوشت 1: مست و سرخوش بوی تازه ام هستم.
پی نوشت 2 : هنوز به این خوشبوی نوآمده عادت نکرده ام.رایحه اش که به مشامم می رسد، با شوق، اطرافم دنبال کسی می گردم که چنین مستانه بویی می پراکند...
پی نوشت 3: تیتر از حضرت مولانا ست.

۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

آقاى شاملو،آیا هنر و سیاست جائى به هم مى‏رسند؟    

بله،حتماً٬نرون شهر رم را به آتش مى‏کشید و چنگ مى‏نواخت، شاه اسماعیل خودمان صدها هزار نفر را گردن مى‏زد و غزل مى‏گفت و هیتلر که آرزو داشت نقاش بشود عظیم‏ترین رنجگاه تاریخ، کشتارگاه زاخ‏سن‏هاوزن را آفرید.ناصرالدین شاه هم شعر مى‏سرود هم نقاشى مى‏کرد و نقاش مى‏پرورد اما براى یک تکه طلا مى‏داد سارق را زنده زنده پوست بکنند.انسان برایش با بادمجان تفاوتى نداشت.بله، یک جائى به هم مى‏رسند: متأسفانه برسر نعش یکدیگر.


لالایی با شیپور (گزین گویه های احمدشاملو)
ایلیا دیانوش

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست


وقتی توی ترافیک اعصاب خردکن می مونم و دیرم میشه،
فقط،
ماشین گجت م آرزوست...

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

یویوما ، یک نوازنده ویلن و یلون سل هنگ کنگی الاصل و متولد فرانسه است. از آن دسته موسیقی دان هایی که انگار روح موسیقی در بندبند وجودشان لانه کرده است.
کارهای او سراسر رنگ و حس آمیزی است. با او جلوه دیگری از موسیقی کلاسیک را می شود تجربه کرد.
آلبوم های زیادی از او دیده و شنیده ایم. از معروف ترین هایش حضور در برخی سری آلبوم های جاده ابریشم است که در آنجا کیهان کلهر نیز با او همکاری داشته است.
اما آنچه که دوست دارم از او اینجا بگذارم بیوگرافی نیست(که آن با یک سرچ ساده حاصل می شود!!!) بلکه دو اثر از آلبوم «روح تانگو»(Soul of the Tango) اوست.
Track 01: این اثر را من "روح بهار" می نامم! رنگ آمیزی و طراوتی در نت به نت این موزیک هست که با تمام لحظه های بهار عجین شده است.
Track 02: این را هم "نفس" می نامم. حس عجیبی دارد این موسیقی.اگر دقت کنید صدای نفس های نوازنده را با فراز و فرود موسیقی می شنوید.و در آن هنگام تو،نوازنده و موسیقی بهم میاویزید و به پرواز در میایید.


پی نوشت: بقیه Trackهای این آلبوم را هم در فورشیر آپلود می کنم  تا ازهمه بخش های این آلبوم روح نواز لذت ببرید.

۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

این دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدم

آی ، ای گوش دهندگان به موسیقی اصیل ایرانی
یک آواز را روی تکرار گوش نکنید.یا فرود بعدش را هم بشنوید یا با یک تصنیف فرود بیایید.
به خدا قسم که روحتان معلق می ماند و هیچ کس نیست که بیاید جسم بی جان و روح سرگشته تان را جمع کند...


۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

آسمان روشن و آبی


وقتی زمین تاریک است و آسمان روشن، سر به هوایی م را خرده مگیر...

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

جامه دران

سخت ترین حس این است که به تماشای فرو ریختن خود بنشینی. و بدتر از آن اینکه بر تو معلوم نباشد که این، به حقیقت ، فرو ریزی (یا فروپاشی) ست و یا اینکه پوست می اندازی و به زودی جامه نو خواهی کرد....

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه


اقاقیا برای من پر از حس نوستالژی ست.
خوشه ی  فروریخته ،طیف بنفش و بوی خوش آن همه و همه یادآور روزهای خوش بی خیالی ست.
روزهای شادابی و شیطنت.
روزهای شجاعت و بی پروایی.
روزهای شکوفایی و بکارگیری هوش و انرژی هم زمان.
بهار فصل روح بخشی ست . سر را که بگردانی حتمن تصویری خواهی دید که لبخندی بر لبت بنشاند.(فقط بهار برایم این گونه ست).در پریشان ترین احوال هم بهار مرا سرخوش می سازد.
بی سبب نیست که خداوند نیز مرا در بهار خلق کرد چونان اقاقیا فروریخته و رنگ به رنگ....


پی نوشت: اقاقیا را عاشقم به خدا.

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

She Or He?!

خواندن وبلاگ ها و گلچین کردن آنها از سالمترین!، وقت کش ترین و آموزنده ترین تفریحاتی ست که میشود به آن پرداخت.
کاری که من هر از گاهی حوصله ی آن را پیدا می کنم . اما این میان چیزی که باعث سرگرمی م می شود جنسیت نویسنده هاست.
 مثلن وبلاگ را می خوانم ، و بعد از چند پست سعی می کنم حدس بزنم نویسنده خانم ست یا آقا!
با تکیه بر برخی نوشته ها،اشاره ها و انتخاب ها اغلب می شود حدس درستی زد.اما من بیشتر از همه وبلاگ ها و نوشته هایی را می پسندم که در آنها حدسی را نزدیک به یقین زده ام و عدل که نمایه شان را دیدم،می فهمم حدسم غلط!از کار درآمده ست.
که برایم یک جور خرق عادتند.خلاف پندار عرف و اصول بودن!