.گفت بله بله.تشریف بیارید.
ببخشید تا ساعت چند هستید؟
تا 5-5:30.
آخه من نمیرسم تا این ساعت!
نه نه اگر قرار باشه بیاین بیشتر می مانم. تا 6 هم می مانم خوبه؟
بله خیلی.ممنونم.حتمن امروز میام.و آدرس...
.....................
صدای پیری داشت ،شاید حدودن 60 سال اما گرم و مهربان بود.آدرس، حوالی شمالغرب تهران بود.آن حوالی نرفته بودم.مثل همیشه بدو بدو می کردم که سرموقع برسم! و در دل خدا خدا می کردم که از 6 نگذرد واستاد "ب" نرود.
آدرس را از روی نقشه پیدا کرده بودم و زمان رو هم تخمین زدم.اگر به ترافیک نخورم به موقع می رسم!
خب ترافیک هم نبود! اصلن دیروز تهران خلوت بود انگار!
سوار تاکسی که شدم چشمم به بیرون بود تا آدرس را پیدا کنم.اما راننده تند می رفت و تا من بگیرم کجا به کجاست 500 متر پایین تر پیاده شدم!
رسمن داشتم می دویدم که دیر نشود وبه گیجی م لعنت می فرستادم!
بالاخره به کارگاه که رسیدم تقریبن مبهوت اطراف بودم! یک لحظه یادم رفت اینجا تهرانه! بس که فضای روستاگونه ای داشت.
جلوی پلاک4 بودم ولی تردید داشتم که همان جا باشد.که خودشان در را برایم باز کردند و وارد شدم...
مبهوت،گیج و چرخان به دور خود بودم....
بهشتی روی زمین اگر بگویم اغراق نکرده ام. وقتی همه عشق هایم یه جا جمع می شوند از ذوق زدگی مثل بچه ها میشوم.
هرطرف که می نگریستم چوب بود و چوب و کاسه و کاسه و دسته و چوب بود وچوب.
می خواستم بغل کنم همه آن کاسه های نیمه تراشیده تار را! می خواستم ببوسم همه آن کاسه های صیقل نخورده سه تار را می خواستم بمیرم آن دوتار در انتظار پرده کشی را...
می دانستم پایم به کارگاه ساخت ساز برسد دیوانه می شوم. روی دیوار ها ساز آویزان بود و عکس.
استاد "ب" با تلفن صحبت می کرد و فرصت تماشا و مستی برایم فراهم بود.دور می چرخیدم و می خواستم لحظه ها را ببلعم.
با لبخندی به طرفم آمد و هیجان و شور نگاهم را که دید گفت: تا حالا به کارگاه ساز نرفته بودی؟
با خجالت گفتم: یه بار فقط اونم از پشت درش نگاه کردم.آخه تعطیل بود!
پیر نبود شاید 40-45 ساله. اما مهربان بود و گرم.
سمباده می کشید دسته تار را و می گفت: می دانید از کارم راضیم.هیچ وقت نشده آخر روز بگویم چقدر خسته ام! آدم باید عاشق کارش باشد.
تایید می کنم و در دلم غبطه می خورم...
چوب ها را برایم توضیح می دهد استقامت هایشان را، رزونانس های ارتعاشی چوب ها و کیفیت هایشان را!
چوب توت تنها چوبی ست که موریانه هیچ وقت آن را نمی خورد.
دلم نمی خواست زمان بگذرد...مست کلامش بودم و بوی چوب و کاسه های تار.
شیدایی من را می دید و صبورانه توضیح میداد. عشق من به چوب را درک می کرد و تایید می کرد که دنیایی دارد این چوب، دیوانه می کند آدم را...
قاب کوچکی روی میز کار بود درست مقابل دیدشان .عکس یک "تار یحیی" بود.
گفت : گذاشته ام جلوی چشمم هر روز ببینمش و جان بگیرم.
حسن کارش را چنین برمی شمرد که با آدم های خوبی سروکار دارد.ناخالصی تویشان کم است، اهل دلند اغلب.
می گفت : کسی زرنگیش را اینجا نمی آورد اینجا همه با دلشان می آیند.
راست می گفت...
اجازه خواستم که باز هم بروم. با خوشرویی گفت بیا.شما هر روز بیا.لذت می بری.بچه ها میایند اینجا ساز می زنند و من کار می کنم. خودش بیشتر از همه اهل دل بود.
کاش این کار لعنتی اجازه می داد تا من بتوانم لحظه های بیشتری را در آن بهشت کوچک مستی کنم...
پی نوشت: بار دیگر که بروم،اجازه خواهم گرفت که عکس بگیرم از بهشتش و اینجا بگذارم تا ببینید آن مامن دلپذیر را.