۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه


بچه‌ها را دوست دارم. خیلی زیاد. از سر و کله زدن و سربه‌سر گذاشتن‌شان بی‌نهایت لذت می برم. بچه‌ها مرا سرشار از شادی و انرژی می‌کنند. البته بماند که در مواقع بی‌حوصلگی و بدخُلقی هیچ بچه‌ای از 500متری‌‌ام هم جرات نمی‌کند رد شود! با همه این اوصاف چند سالی است که تصمیم ظاهرن قطعی گرفته‌بودم که هرگز بچه‌دار نشوم. با خیلی‌ها حرف زده و بحث کرده‌ام. خواندم، تحقیق کردم که چرا آدم‌ها بچه‌دار می‌شوند. چه می‌خواهند و چه می‌شود. نتایج را با استدلال‌ها و اخلاقیات خودم کنار هم گذاشته بودم و به این نتیجه رسیدم که عطای بچه‌ را باید به لقای‌اش بخشید. یعنی می‌خواهم بگویم که بر اساس منطق و استدلال عقلانی نتیجه‌گیری کرده‌بودم.
الغرض، شب گذشته خواب دیدم که بچه دارم. یک پسر بچه کوچک 5-6 ماهه. می‌دانستم که خودم نزاییدم‌اش اما مالِ من بود. بچهٔ من بود. با او حرف که می‌زدم با نگاه‌هایش جوا‌ب‌ام را می‌داد. همین‌قدر روشن، همین قدر واضح و حقیقی. حسی که داشتم بی‌نظیر بود. یک جور حسِ عشقِ عمیق و متفاوت. احساس می‌کردم جهان در دستان من است و امید به زندگی‌ام تا بی‌نهایت بود. یک جور احساس سوپر هیرویی حتی. بیدار که شدم هنوز از حسِ خوب‌اش در رخوت بودم. فورن یاد خواهرم افتادم و عاطفه غریب‌اش به بچه‌هایش. این‌قدر که گاهی سر این موضوع دعوای‌مان می‌شد. خواب و حس‌ام را که برایش تعریف کردم پوزخند زد و فقط گفت قطره‌ای از باده‌های آسمان.
به خواب‌ها تکیه ندارم اما چیزی که ذهن‌ام را تمام مدت درگیر کرده سهم احساس است. فاکتوری که به‌نظرم در نتجه‌گیری‌ام درنظر نگرفتم‌اش. چون هیچ‌گاه لمس‌اش نکرده‌بودم. احساس می‌کنم شاید چیزی در تصمیم‌گیری‌ام لنگ می‌زند. باید یک بار دیگر فکر کنم و نتایج‌ام را به روز کنم.

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه


فروغ معتقد بود "تنها صداست که می‌ماند". من اما قبول ندارم. صدا و تصویر فراموش می‌شوند و از بین می‌روند. نامه‌ها٬ نوشته‌ها٬ عکس‌ها٬ حرف‌ها٬ چت و ایمیل‌ها و... همه و همه قابل دور ریختن و فراموش شدن هستند. به نظرم تنها "بو" است که می‌ماند. امکان ندارد بویی خاطره شده باشد و دوباره شنیدنش تداعی کننده همان خاطره نباشد. بوها غیرقابل فراموش شدن هستند. حتی اگر در لحظه هم به یاد نیاوری٬ عطر چنان درگیرت می‌کند که حافظه را وادار به یادآوری می‌کند. شخصن هنوز نتوانستم رقیبی برای این قدرت ماندگاری بو بیابم. و همین نیروی جادویی‌‌اش است که مرا همیشه و همیشه در دنیای خود درگیر و ماندگار کرده است.

۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

مراد ما هم از برگشتن ماست*


عادت‌ام شده بود که هیچ چیز را نگه ندارم. بگذارم و بگذرم. همه چیز و همه کس را. پیش بروم، جلو و جلوتر. به دنبال شهر و آدم‌های آرمانی. حالا می‌بینم که هیچ ایده‌آلی نیست. هیچ نشانی هم از آن دنیایی که دنبال‌اش می‌دویدم نیست. در واقع از همه داشته‌ها عبور کردم برای هیچ! چیزهایی که الان هست حال‌ام را بهم می‌زند. تازه به تازه دارم می‌فهم‌ام آن‌چه که داشتم به آرمان‌ها و ایده‌آل‌هایم نزدیک‌تر بود تا این‌جایی که هستم.
گمان‌ام همیشه جلو رفتن باعث پیشرفت نیست. باید برگردم. یک حالت رجوع‌طور. باید هر چه گذاشته‌ و گذشته‌ام را برگردم و بردارم.
افسر درون‌ام فریاد می‌کشد: گرووووووهااااان عقـــــــب‌گرررررد


*عطار

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه


همه ترس‌ام از این است که روزی این خشم فروخوردهٔ سرکوب شده، موجبات نابودی روح‌ام شود.
عمیقن نگران و هراسان‌ام...

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

ترسناک‌، خیلی ترسناک‌


هر بار که می‌رفت و دوباره برمی‌گشت کمی نزدیک‌تر می‌آمد. دست‌اش را بالا برد بهم لبخند زدیم. فکر کردم دست‌اش را دور گردن‌ام می‌اندازد اما برد لای موهایم. سردم بود. از حرکت دست‌اش لای موهایم حس کردم تمام بدن‌ام به نقطه جوش رسید. گرما خوب بود ولی لذت نبود. به‌جای‌اش صدای سابیده شدن موهایم به کف سرم، داشت مغزم را متلاشی می‌کرد. اما نمی‌توانستم یا نمی‌خواستم دست‌اش را پس بزنم. دست به سینه و بی‌احساس نشسته بودم. شاید باید کمی خودم را به آغوش‌اش می‌سُراندم اما هم‌چنان محکم سرجایم نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که حرکت بعدی‌ای هم هست؟ اگر باشد حال‌اش را خواهم گرفت؟ بعد حس کردم ازش متنفرم. حتی یک ذره هم دوست‌اش نداشتم و ندارم. فقط اینجام چون جای دیگری ندارم. محض خالی نبودن عریضه!(تخمی‌ترین دلیل دنیا) ناگهان ازین حالتِ بی‌احساسی و تنفر سرشار از لذت شدم. حتی یک لحظه فکر کردم که عاشق خودم‌ام. در دل‌ام خنده‌های جک نیکلسون‌طور می‌زدم و می‌گفتم دیوانه. دیوانه‌ای تو. دست‌اش را پس کشید. رفت چایی را دم کرد و وقتی برگشت پایین پایم دراز کشید و تا آخر هم کنارم برنگشت. همه جا سیاه شد و من بودم تا گردن در چاه لجن. بوی تعفن همه جا را برداشته بود اما هنوز از بالا نور می‌آمد. 

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه


این قدر در این چند وقت از دور و نزدیک خبر مرگ شنیدم که دیگر دارم مطمئن می‌شوم که مُردن آسان است و این زندگی کردن است که سخت است.
خسته‌ و غمگین‌ام. خیلی خیلی خیلی خسته و غمگین‌ام. و این حس ناتوانیِ بی‌پایان مرا از پای در خواهد آورد...

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه


امیدوارم روزی شعورم برسه که نمی‌تونم یا اساسن نمیشه همه رو خوشحال کرد.

امیدوارم روزی شعورم برسه که الزامن انعطاف‌پذیری فضیلت نیست.

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

ما تماشاکنان بستانیم


فکر کنم شغل ایده‌آل‌ام را پیدا کردم. "تماشاگر". بله می‌خواهم تماشا کردن را رسمن به عنوان یک شغل اعلام کنم. دیدم با این روحیه تنوع‌طلب و پرّان که همه چی زود به زود دل‌‌زده و خسته‌ام می‌کند و هیچ چیز راضی‌ام نمی‌کند چه‌طور ساعت‌ها از تماشا کردن خسته نمی‌شوم؟ مچ خودم را دوباره وقتی گرفتم که دیدم دو ساعت تمام روی تخت ولو شدم و دارم نقاشی کردن خواهرکم را تماشا می‌کنم. مسحور حرکت دست‌ها و ترکیب رنگ‌های‌اش شده بودم. این که کار می‌کرد و بی این‌که نگاه و وجودم مزاحمتی برای‌اش ایجاد کند از ریزه‌کاری‌های کارش برای‌ام حرف می‌زد. این در حالی است که نه علاقه‌ٔ خاصی به نقاشی دارم و نه حتی از آن سر در می‌آورم!
یا لذت عمیقی که از تماشای آرایش کردن دیگران می‌برم. حالت‌ها و نحوه انتخاب و اِعمال لوازم آرایش روی صورت جذابیت غریبی برای‌ام دارد. یا تماشای آشپزی کردن دیگران. حتی وقتی یک خوراکی ساده می‌پزند. یا حتی تماشای زندگی روزانه یک آدم دیگر.
فقط اگر بتوانم مخاطب‌های دست و دل‌باز و نیازمند تماشاچی را پیدا کنم که عواید مالی نیز برای‌ام داشته باشد، از همه کارهای کسالت‌بار و مهوع روزمره‌ام استعفا خواهم کرد و رسمن به شغل محبوب‌ام خواهم پرداخت.

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

آن‌قدر از تو پُرم
که بایستم مقابلِ باد
پشتِ سرم،
جهان مست می‌شود.

رضا کاظمی


پ.ن: مرسی هزاران بار

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه


این‌قدر در ذهن‌ام با آدم‌ها حرف می‌زنم که وقتی با آن‌ها روبرو می‌شوم دیگر حرفی برای گفتن ندارم.

۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

خسته‌ام من٬ خسته‌ام من٬ مثل مرغ بال و پر شکسته‌ام من


تقریبن دیگر هیچ شور و اشتیاقی در خود سراغ ندارم. برای هیچ چیز و هیچ کس.
از همه چیز و همه کس استفاده ابزاری می‌کنم که بتوانم در لحظه زندگی کنم٬ یا درست‌تر این‌که روزم را بگذرانم. آرزوها و خواسته‌های دست نیافته‌ام این قدر زیاد شده‌اند که ترجیح می‌دهم دیگر حتی بهشان فکر هم نکنم. همین اندازه که بتوانم گاهن بروزِ بیمارگونه‌شان را کنترل کنم شاهکار کرده‌ام. حوصله‌ام از همه و اولین نفر از خودم سررفته است.
از طرفی هم به مدد اوضاع قشنگ اقتصادی همه برنامه‌های نسبتن بلندمدت‌ام یکی یکی پوچ می‌شوند و پس‌اندازم هم هر روز بی‌ارزش‌تر و بی‌ارزش‌تر.
نه توان و جربزه مرگ را دارم نه شور زندگی. در مرداب سختی گیر افتاده‌ام...

۱۳۹۱ آبان ۶, شنبه


می‌گویند آدم‌ها را از کفش‌شان بشناسید یا از رقص‌شان. من اما می‌گویم آدم‌ها را از محتویات کیف‌شان بشناسید. هر آن‌چه که در کیف کسی می‌توانید بیابید یک چکیدهٔ مقبولی از شخصیت و روحیهٔ اوست. شاید همین است که اغلب (سوای حریم شخصی و فضولی و این‌ها) به کیف‌ و سرک کشیدن دیگران به محتویات‌اش حساس‌اند. هر خرده ریز و ریخت‌وپاش درون کیف گویای بخشی از خودآگاه یا حتی ناخودآگاه آدم است.
در همین راستا یک سکانس محشری در فیلم زندگی دوگانه ورونیک هست که ورونیک به مرد عروسک‌گردان می‌گوید: دیگر چه می‌خواهی از من بدانی؟ و مرد می‌گوید: همه چیز را.
ورونیک می‌رود کیف‌اش را می‌آورد و تمامن روی تخت، جلوی مرد خالی می‌کند.

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه


چه قدر وقتی چشم‌هایم را می‌بندم دنیا جای بهتری می‌شود. درست مثل امروز صبح که تا در تاکسی نشستم شکلات را زیر زبان‌ام گذاشتم و چشم‌هایم را بهم فشار دادم شاید کمی حال‌ام جا بیاید. لابد تاثیر این قرص‌های جدید است که این‌جور دچار افت فشار شدم. دست و پای‌ام سست شده بود و عرق سرد تمام تن‌ام را پوشانده‌بود.چشم‌هایم را بیشتر فشار دادم و فکر کردم الان این قدر فشارم پایین خواهد آمد که از هوش می‌روم. شاید هم کما بعد شاید حتی بمیرم. [پروردگار کولی‌بازی. سلام علی] ناگهان چنان آرامشی به سراغ‌ام آمد که ناخودآگاه شکلات را از دهان‌ام درآوردم که شاید افت فشار را سرعت بدهم. پشت چشم‌های بسته‌ام صورت خندان مامانی بود و صدای ابی که می‌خواند: کنارت این‌قدر آرومم که از مرگ هم نمی‌ترسم...
کاش هیچ وقت بغل دستی‌ام تکان‌ام نمی‌داد که خانوم خانوم رسیدیم.

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه


وی در دو قدم مانده به سی سالگی هنوز نمی‌دانست که چه می‌خواهد.

خاک بر سرش...

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

در من غم بیهودگی‌ها می‌زند موج


آدمی چیست واقعن؟ وقتی یک بیت شعر، یک ترنم کوچک، آواری از احساس و خاطره را بر سرت خراب می‌کند درست همان هنگام که فکر می‌کنی سر پناهی ساخته‌ای.

 (+)

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه


بین کتاب‌ها، فیلم‌ها، نوشته ها، عکس‌ها و... دنبال چیزی می‌گردم که شبیه‌ام باشد. این‌جور که بگویم خب من تنها انگل دنیا نیستم. گونه‌های مشابه هم وجود دارد. یک جوری که انگار بخواهم کولونی‌ای درست کنم از همه بی‌خاصیت‌های عالم.
تصمیم گرفتم این واقعیت به‌دردنخور بودن را بالاخره بپذیرم. بی آن‌که افتخار و یا تحقیری در آن باشد.  همه که نباید دکتر و مهندس باشند. جامعه کارگر و نانوا و بقال و صد البته انگل هم می‌خواهد. برای اثبات حرف‌ام هم این قصهٔ معنا گرفتن زیبایی‌ها در کنار زشتی‌ها را شاهد گرفتم. (اگر بلاگر معروفی بودم، بعد انتشار صد نفر حمله می‌کردند که جامعه زحمتکش کارگری و این‌ها را با انگل یه جا آوردی و خدو بر تو و ازین دست جنجال‌‌ها. هوچی‌ها چه سوژه‌ای از دست دادند. امان از گمنامی مثلن)
 خلاصه که ازین پذیرش خرسندم. آدم خسته می‌شود این‌قدر فیگور شعور و دغدغه از خودش در می‌آورد. حالا یک عده هم اصرار دارند که این‌ها خودتخریبی (و یا یک‌سری بیماری‌ خفن روانی دیگر که اسم‌شان یادم نیست) است که طبعن محلی ندارم که بهشان بگذارم. یعنی باید یک‌بار آن روی قشنگ‌ام را نشان‌شان بدهم و هوارکشانِ سیزده ساله‌طور بگویم شما از زندگیِ من چه می‌دانید؟ حرفِ من موثق‌تر است یا شما که بیرونِ گودید. بگذارید به درد خود بمیرم  و بعد فیلسوفانه بگویم: بر عبث می‌پایم مشکلی هست؟

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه


زندگی و اتفاقات‌اش بعضن آدم رو به جایی می‌رسونه که دیگه هیچ گریز و گریزگاهی نمی‌تونی پیدا کنی. بعد به هر چیزی چنگ می‌اندازی تا شاید حال‌ات رو بهتر کنه یا حداقل دقایقی از فشار رهات کنه.
با جدیت و قطعیت می‌تونم بگم فیلم دیدن از بهترین و لذت‌بخش‌ترین راه‌های آرامشه. حتی و حتی بهتر از موسیقی. برای چون منی که بعید نیست تحت تاثیر موسیقی خودمو بکشم فیلم راه امن و موثرتریه.
سوای فیلم‌نامه و داستان، وقتی در اجزا و ریزه‌کاری‌های فیلم‌ها دقت بکنیم، میشه از همه دنیا و دغدغه‌ها و مصائب‌اش کنده شد. میشه ساعت‌ها و روزها به فیلم، ساختار و دغدغه‌هاش فکر کرد، سکانس‌ها و صحنه‌ها رو جابه‌جا کرد، قصه و نشانه‌ها را تفسیر و تلخیص کرد و از رنج‌ها رها شد.
شاید نجات‌بخش‌ام ازین مرداب تلخ و دردناک فقط فیلم‌ها بوده‌اند و بس.

پ.ن: امیدوارم بتونم تکونی به ذهن و فکر زنگار گرفته‌ام بدهم و از فیلم‌های خوب و نابی که دیدم بنویسم.

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

از روزها و لحظه‌ها


کولر صدای گریه می‌دهد. گریه که نه هق‌هق. نمی‌دانم چرا باید این صدا از کولر بیاید آن هم وقتی او در طبقه ششم است و من دو. کولرها موجودات شادی باید باشند یعنی اگر شاد نباشند خنک نمی‌کنند که. ولی این صدای ضجه‌طور که ازش می‌آید گمان‌ام از دردِ تازه‌ای باشد.

 سَرَم از موسیقی خالی شده، دیگر هیچ موسیقی در ذهن‌ام نمی‌آید. حتی وقتی که داشتم میان فیلم‌ها می‌چرخیدم. خوشحال برای خودم فیلم‌ها را ورق می‌زدم، همین لحظه‌ای که همیشه برای‌ام پر از آهنگ و موسیقی بوده سرم خالی بود. هرچه‌قدر به ذهن‌ام فشار آوردم هیچی نیامد. فقط صدای گریه. مثل صدای گریهٔ کولر.

 احتمالن مالیخولیایی(؟!) شده‌ام که نصفه شب با صدای گریه بیدار می‌شوم اما هیچ کس گریه نمی‌کند حتی خودم. که از رفتن بی‌ربط‌ترین آدم جهان پریشان شدم. که خرید هم حال را خوب نمی‌کند. که می‌خندم و خودم را به فراموشی می‌زنم اما به کوچک‌ترین تلنگر یا حتی بی‌تلنگر مثل ابر بهاری می‌شوم.




پ.ن: افرا در گودرِ جدید نوشته بود: "زندگیم انقد خالیه که بال زدن ِ یه مگس هم می‌تونه آشفته‌ش کنه."  هیچی همین دیگر...


۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه


صبح برادرم با گریه از اتاق بیرون آمد، مادر را صدا زد که بیا خوابِ مامانی را دیده‌ام در خواب از ما عذرخواهی می‌کرد.(بماند که او پنجمین نفری است که در این مدت کوتاه خواب‌اش را به وضوح دیده است.) مادر عقیده دارد مامانی برای ما ناراحت است که اشک‌های‌مان تمامی ندارد، که راه و بیراه می‌چکند. می‌گوید معذب‌اش می‌کنید این‌قدر بی تابی می‌کنید.
ایده‌ٔ خاصی راجع به تلقین ارواح و به خواب آمدن‌ها ندارم، فقط چیزی که به ضرس‌قاطع می‌دانم  این است که مامانی هیچ‌گاه حتی یک لحظه هم تحمل ناراحتی ما را نداشت. چه سخت است، باید بر خود مسلط بِشَویم و صبوری کنیم.
نمی‌دانستم صبرِ بر مصیبت ایـــــــــــــن‌قدر دشوار است.